۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

سوگواری مینیاتورها و اسلیمی هایی راه به هیچ کجا برده کلافی سر درگم ، پاهای آبله و پاره های خونین جگر


الان درست یادم نیست اول آنها بودند یا ما بودیم آنها رسیدند یا ما آمدیم به هر حال چیزی نگذشت که یک طرف شهر در دست آنان افتاد یک طرفش در دست ما. اما الان که درست فکر می کنم می بینم اول ما بودیم بعد آنها آمدند. ما از دور مه پر پشت و غبار آلودی دیدیم که داشت به طرف ما می آمد . جوانان خام آن را با ابر یکی گرفتند ، اما آن توده ی غلیظ هیچ شباهتی به ابر یا چنین چیزی نداشت . پیران قوم بر بامها شدند و در حالیکه به ریش بسیار بلندشان دست می کشیدند سرشان را تکان تکان دادند و گفتند : نه نه از این ابر بارانی نخواهد زد و دوباره تکرار کردند نه نه از این ابر بارانی نخواهد زد و سوگوار و غمگین چونان اشک کودکی یتیم به پایین فرو غلطیدند از بام.

جنگ را به داخل خیابانها کشیدیم . فریاد می زدیم و زخم می خوردیم و مقاومت می کردیم . از بسیاری زخمها در خون خویش می غلطیدیم و بر دستان سوگوار و آزرده خاطر تشییع می شدیم و در خاکی می خفتیم که معلوم نبود فردا زیر پای ماست یا زیر چکمه های دشمن. آری ما با ترس و خاطری پریشان می مردیم. قسمت شرقی شهر را به دندان گرفته بودیم؛ پا پس نمی کشیدیم. مادران تند تند پسر می زاییدند و روانه کوچه ها می کردند. پسران گام در کوچه نگذاشته به خیل شهیدان می پیوستند و مادران آزرده خاطر و دل شکسته در ذهن خود فرزندان دیگری می پروریدند . پدرم یک دیوار در حال انهدام بود یک روز صبح هدف یک گلوله ی آر پی جی قرار گرفت ، با گرد و خاک از زمین بر خاست و دیگر هیچ وقت به خانه باز نگشت مادر اما فرزندانش را تند تند و بی پروا به کوچه ها روانه می ساخت

امروز پنج تن از زنانمان را غلطیده به خون خویش در یکی از بسیار خرابه های شهر یافتیم. همه کارد در دست داشتند و قلب خویش را پاره پاره پاره بر جای نهاده بودند . با خون خود بر تکه ای کاغذ نوشته بودند : سن ما بزرگترین دشمن ما بود ما همیشه روبرو را می پاییدیم غافل از آن که دشمن سفاک در سفیدی موهامان خانه ساخته ، ما توان پسر زاییدن نداشتیم پس همان بهتر که به زندگی رقت بار و دردمندمان خاتمه بخشیم؛ بر ما ببخشایید؛ ما بی پناه و دردمند از چشم اشک فشاندیم و ابرهای مویه و عزا در سینه ما سر به هم آوردند و نوایی غریبانه سر دادند. تا صبح ما یک بند ، در حرمان و اندوه می سوختیم

جنگ تبدیل به زخمی بزرگ وکهنه شد. حالا هر دو طرف بر این باور بودند که روزها بجنگیم و شبها را آتش بس بدهیم . در گرمای کلافه کننده ی روز با پشتی عرق کرده و خنجرهایی آخته قلب یکدیگر را می دریدیم و شبها در خنکای شامگاه شانه به شانه ی هم چشم به ستاره ها می دوختیم و با هم درد دل می کردیم . هیچ کس شبها زخمی بر نمی داشت

من با(ابوعبید) اخت شده ام . ابوعبید سرباز جانی و سفاکی که بسیاری از دوستان مرا از دم تیغ گذرانده ، اما شبها به چنان آدمی بدل می شود که می توان در او کودکی را شاهد بود که هرچه به او نگاه می کنی جز لبخندی ملیح و مهربان چیزی به خاطر نمی آوری ، لبخندی بزرگ و گرم که می تواند پناهگاهت باشد و زخمهایت را ازتنت فرو شوید . آن دندانهای کلید شده از خشم ، آن عضلات منقبض ، رودی شبانه و آرام می شود ، دست به جیب می برد و عکسی را برای هزارمین بار به من نشان می دهد و می گوید : حبیبی و چشمهاش خیس و نمناک وعاشق می شود من زمانی دراز در آن عکس غرقه می شوم و هر چه در گم گوشه های تاریک ذهنم می گردم می بینم چنین عشقی نداشته ام . بعد رود شبانه و آرام_ ابوعبید _ به غرب می غلطد و از چشم من آوا می گردد ، تا فردا در نبردی سراسر خون و زخم؛ با تیغ های بران رو در روی هم بایستیم. شاید فرداشب ابوعبید بیاید و دست بگرداند بر جای خالی من و بسیار اندوهگین شود ، شاید فرداشب من جای خالی اورا آنقدر خیره خیره خیره نگاه کنم تا سپیده ی فردا بزند و من همچنان از غم هنوز تاریک و غمین باشم. شاید هم فرداشب خالی مارا باد به هم بزند؛ در هم بزند و شاید فرداشب ما دوتا باز اینجا عکسی و رودی و من و او و عشقی که او نمی داند در من چه زبانه ها که نمی کشد

به شکلی تکان دهنده و نگران کننده هر روز به تعداد زنانی که دسته جمعی در خرابه ها به علت بی حاصل بودن با کارد قلب خود را می درند افزوده می شود . آنها حتا دیگر با خون خویش بر تکه ای کاغذ نمی نویسند از برای چه خود را به دست جبار تیغها می سپارند ، چرا که موی سپید و قلب دردمندشان گواه همه چیز است . دیگر کسی را طاقت دیدن چنین مصائبی نیست . پیران قوم بر این شدند که تصمیمی بگیرند که این آسیب را مرهمی بنهند و چنین شد که زنان مجاز شدند شکم هفتم یا هشتم خود را دختر بزایند . از فردای آن روز بوی خوش زن در کوچه باغهای ما وزیدن گرفت . ما آن روزها جوانان عاشقی بودیم

از کوچه ها که عبور می کردی این صدا به گوش می رسید: کوپ کوپ کوپ ته ته ته کوپ کوپ کوپ ته ته ته . این صدای زنان ما بود که شب را به روز و روز را به شب می دوختند بی امان در کار فرزند سازی بودند. عرق از پیشانیشان می بارید و در جیغهایی ابدی دهان تاریکشان گشوده می شد و در میان خون و چرکابه جهاد عظیمشان را وا نمی نهادند . آنها ظهرساعتی و شبها بعد از دوازده دست از کار می کشیدند و در خوابی فرو می رفتند که پهلو به مرگ می زد . خداوند پشتیبان زنان ما خواهد بود

چشمانی درشت و سیاه دارد ، کمی چین و چروک بر گردنش است که بر اثر دست ساییدنهای هماره چنین شده . لبخندش هنوز همانطور نان و گرم مانده . موهاش بر شانه هاش ریخته . کمی از پلک چشم چپش کنده شده از بس که " ابوعبید "با آن دستهای بی قرار رویش دست می کشد . عکسی که من و " ابوعبید " را کنار هم نشانده. شبها دور از چشم " ابوعبید "به بستر خالیم می کشانمش و از او کام میگیرم حیسا بسیار از ما دور است ، بسیار؛ جوری که" ابوعبید " وقتی می خواهد اورا به یاد بیاورد دچار زحمت می شود ، به عقب بر می گردد. دستهاش را سایه بان چشمهاش می کند و حیسا را در لباسی آبی به خاطر می آورد " ابوعبید "نمی داند " ابوعبید " از شبهای من سر در نخواهد آورد

امروز بسیاری از ما کشته شد . دشمن سلاحهای تازه ای به خدمت گرفته و ما جز همین سادگی بی حد و حصرمان چیزی در دست نداریم . تا عصر فقط جنازه هایمان را جمع و جایی در زمین مجروح دفن کردیم . شکست ما حتمیست . اما ما قومی لجوج و ساده دلیم و ادامه خواهیم داد

پشت سنگرهایمان کمین کرده ایم و تفنگهای حقیرمان را محکم در مشت می فشاریم . خدا خدا می کنم امروز کشته نشوم. نه.. امروز نباید کشته شوم . امشب برای به بستر کشاندن حیسا نقشه ای تازه ریخته ام . نقشه ای هیجان انگیز و عاشقانه. صدایی از دشمن نیست ، دریغ از شلیک حتا یک گلوله . این به ترس و نگرانی ما بیشتر دامن می زند. یکی از ما صورتش در هم می ریزد و عرق بر پیشانیش می نشیند . شکل یک غروب رو در فنا یافته . یکی می گوید: یعنی چرا؟ و نفر دوم نیزشکل غروبی رو در فنا می یابد . ما کم کم متوجه هوایی مرطوب و کم طاقت می شویم . هوای مرطوب روی پوست ما می نشیند و آرام آرام در پوست ما نفوذ می کند و در خون ما ماده ای شناور می شود که عاقبتی جز جنون و ادبار ندارد . کسانی که لخت بودند و برای گریز از گرما برهنگی تسکین شان می داد ، اکنون جز توده هایی کز کرده و تباه نیستند . شکست ما حتمیست

کسانی با لباسهای تاریک و با چهره هایی درهم و توفان زده ، به خانه هایمان وارد شدند ،تن دیوارها را مجروح کردند و بی هیچ حرفی فرستنده هایی ریز و پرگو در جسم دیوارها کار گذاشتند . بعد روی زخمها را پوشاندند و همانگونه تاریک و سودایی کژو مژ خانه را ترک کردند . بعد از رفتن آنان ، فرستنده ها که رادیوهایی کوچک بودند شروع کردند به پخش برنامه هایشان .رادیوهایی که هیچ وقت خاموشی نداشتند. فقط هنگام خواب کمی صدایشان را پایین می آوردند . اما خستگی باز نمیشناختند. رادیوها می گفتند فردا پیروزی از آن ماست و ما زیر لب می گفتیم: شکست ما حتمیست

یکی از پیران قوم در رادیو در حالیکه صدایش با اشکی شور و حساس قاطی شده بود گفت : جبهه ها خوراک می خواهند. بعد لرزش صدایش به هق هق هایی هولناک و تکان دهنده بدل شد متعاقب این سخنان بود که صدای کوپ کوپ کوپ ته ته ته کوپ کوپ کوپ ته ته ته کوپ کوپ ته ته ته

کوپ کوپ کوپ ته ته ته کوپ کوپ کوپ کوپ کوپ ته ته ته ته ته و جیغهای کبود و برون از طاقت زنان؛ زمین و زمان را در نوردید

سربازانی با پوست نازک و چشمهای نیم گشوده به خیل ما پیوسته اند. آنها سلاحهای حقیرشان را عاشقانه و دلسوزانه در مشت می فشارند و منتظر این ندای مسحور کننده و قهرمانانه هستند : "حمله"

و حمله ی ما آغاز می شد. دهان های دریده و چشمهای نگران ، فریاد زنان و غریو کشان به پیش می تاختند . دشمن در حالیکه سیگارش را خونسردانه گوشه ی لب داشت هنوز اشتیاقی به شلیک اسلحه لعنتی اش نداشت . ما غباری سبک و رها بر کف باد بودیم و هر لحظه نزدیک تر و نزدیک تر می شویم . دشمن ابتدا سیگارش را از گوشه لب گرفت و با آیینی خاص آن را جلوی پایش انداخت و هوشمندانه و مسلط زیر پا له اش کرد . سپس اسلحه مرگبارش را رو به ما گرفت و ماشه را چکاند . پوستهای نازک ؛ چهره های بی بدیل؛ آرزوهای منسجم و امیدوار؛ همه و همه با گرد و خاک بر خاستند و هیچگاه دیگر به خانه باز نگشتند. ما فریاد زنان و گریان پادر فرار گذاشتیم و به دیوارهای نحیف و بی اعتبارمان پناه بردیم

چند شب است" ابوعبید " را ندیده ام . شبها با بسیاری زخمهام به خانه بر می گردم و درتب و زخم می تپم . با این تن پر از زخم نمی توانم حیسا را به بسترم بیاورم . دوست ندارم تن زخمیم تنش را بیازارد . در آب نمک می خوابم تا از زخم و اندوه پاک شوم

صبح سربازان ما دوباره تفنگهای بی حاصلشان را در مشت محکم فشردند و آماده ی حمله ای نو شدند . سربازان ما هنگام هجوم به دشمن چنان نعره هایی می کشند که مو بر تن آدمی راست می شود . این نعره ها ، نعره های شجاعانه ای نیستند . این فریاد ترس عظیم ماست که اول پوست بر قا لب ما می درد ، بعد در این همه ویرانی و نکبت ، بی هیچ حاصلی در گوشه ای فرو می میرد ، با بسیاری غبار بر پیکر افسرده اش . آن ندای مسحور کننده گفت : حمله

دهانهای از وحشت دریده و پاهای لرزان به جنبش در آمد . سربازان دشمن نیز به سمت ما حمله بردند و سلاح مرگبارشان جوی خون روان کرد . همرزمان من در خون خویش می تپیدند و خونهایشان به هم می پیوست . چندان خون جاری شد که به سیلی بدل شد و دشمن را چند کوچه عقب نشاند . در رادیو گوینده کف به لب آورده بود و نام کوچه های آزاد شده را تا ساعتها یک بند و بی خستگی تکرار می کرد . ما نصف مردمانمان را از دست دادیم

" ابوعبید " را دیدم ، یک چشمش را از دست داده بود . اما بی خیال دستی بر عکس کشید و گفت : حیسا حیسا حیسا حیسا لحنی غریب و غمناک داشت. گفت : دیگر میخواهم برگردم از او بسیار دور شده ام . بعد انگار بخواهد مرا مطمئن کند محکم گفت : من بر میگردم گفت : شمارا می کشیم و بر میگردیم این اولین بار بود که" ابوعبید " شب هنگام ، که همه برادر و دوست بودیم اینگونه دشمنانه و ستمگرانه با من سخن گفت

گفتم : حریم شب را نشکن همین ساعت برایمان مانده

گفت: شکستتان حتمیست و با دلی آزرده ، کژ و مژ به غرب غلطید

صدای آرام و یکنواخت رادیو مثل پتکی توی سرم می کوبید . دیگر تحمل رادیو دارد برایم دشوار می شود . گفتم از خانه بیرون بزنم و لختی در تاریکی و خنکای شامگاه دراز بکشم وقتی وارد کوچه شدم جمعیت را دیدم که آنها نیز بیرون زده بودند . همه به این بهانه که بی خوابی به سرشان زده

یکی را در ملا عام اعدام کردند . چرا که فرستنده را از تن دیوار بیرون کشیده بود و گفته بود : لعنتی لعنتی لعنتی و فرستنده را نابود کرده بود. جسم نحیف و حقیرش در باد تکان میخورد . از گردن شکسته بود و مردم ساعاتی مدید خیره خیره خیره نگاهش کردند . پیرمردی گفت من گردنم درد گرفت و رفت . دیگران از خود مقاومت نشان می دادند . ولی کم کم مقاومتشان در هم شکست و مجبور شدند به خانه هایشان بر گردند تا در سایه ی سنگین رادیو بنشینند و گوینده ای؛ که هر ساعت دهان تازه ای کار می گذاشت و تا ابد خسته نمی شد. رادیو می گفت : جبهه غذا می خواهد

حیسا در بسترم غلتید و انگشت نمناکش را بر پوست ماتم زده و داغ من کشید و لبخندی زد که بوی خیانت به" ابوعبید " می داد . می دانستم اگر " ابوعبید " ماجرا را بفهمد حرمت شب را می شکند و همان سرباز سفاک همیشگی و روزانه اش می شود . در این دنیا تنها کسی که دارم حیسا ست با گردنی چروک ، با پلکی که گوشه ایش پریده ، و پوست تیره ای که مخاطب غمهای آدمیست . باید به تمامی از چنگ " ابوعبید "بیرونش بکشم

این روزها در حمله ها من آخرین نفری هستم که حمله می کند . خودم را مذبوحانه پشت سر سربازان قد بلند و قوی پیکر قایم می کنم . گاهی به هیجان می آیم و می خواهم که قلب این دشمن غدار را پاره کنم ، اما لبخند گرم حیسا زانوهایم را سست می کند و کاری می کند که بترسم از گلوله ها و با خود بگویم: اگر بمیرم حیسا چه می شود؟ در خلوت به خودم لعنت می فرستم . گاهی فکر می کنم نکند حیسا را" ابوعبید " در تن من کاشته باشد ، مثل همین رادیوی لعنتی تا من قدرت مبارزه نداشته باشم . کسانی که مثل منند در ارتش ما بسیار است . نمی دانم حیسا دارند یا نه ؟

رادیو باز هم از جبهه ها و گرسنگی اش می گوید . پیر قوم با صدای لرزان و مکارش از مادران میخواهد دست به جهادی عظیم بزنند و کوپ کوپ ته ته کوپ کوپ ته ته شب و روز را در خود غرقه می کند . از کوچه ها که می گذری تا اینجا در خون و چرکابه فرو می روی . جسد های بی جان زنها ، بعد از ساعتهای متوالی کار از کارخانه های فرزند سازی بیرون می آید و در زمین مجروح ما دفن می شود. صدایی برای اولین بار گفت : باید تسلیم شویم و همین کافی بود تا فرستنده های کوچکی در پوست ما قرار بگیرد . دهانی یاوه گو و هشدار دهنده . دهانی که میگفت : حمله کن در روبرو شاید آینده ای داشته باشی در پشت سر هرگز پس حمله کن به تفنگت اعتماد کن و بر سر دشمن خراب شو

" ابوعبید " تمام قامت در برابر من ایستاد و گفت : نه تو نباید چنین کاری میکردی تو اورا از من دزدیدی . بعد عکس را از جیب بیرون می کشد و آنرا مقابل دیدگانم پاره پاره پاره می کند . از تکه پاره های عکس خون روی زمین را سرخ می کند. من دیگر هیچ نمی فهمم حالا نه" ابوعبید "ی هست نه حیسایی و بین ما و دشمن جنگ شبانه روزی در می گیرد. سمها شب بر فراز سرما پرواز می کنند و مارا به توده های تباه و کز کرده بدل می سازند . ما سلاح از کف بر زمین نهاده ایم . همه کشته شده ایم . اما رادیو ها همچنان بیدارند . رادیوها رادیوها رادیوها رادیوها رادیوها


۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

تک افتاده ، ریشه هایت را بر می داری می اندازی روی دوشت و قسم می خوری پیداش کنی



باباران می خوانم

خوانام

با دهانی / دایره ای لب پر

لب پر می زند برای بوسه ای که دایره ای

انگار حلقه ی چاهی /

که تشنگی را از عمق هزار پایی زمین بالا می کشاند

و کوزه های خیام

هندسه های بی در و

پیکر

قحطی ایام

کوزه هایی با دهان ماهیان

با دهان ترک خورده ی ماهیان

بابارانی ژاژ خا

خوانام

در استخوانهای این شهر

تنهام

تا تقلایی پا بگیرد

تنها

حتا اگر

بتوانم جویی

بر این خاک پا بگذارد از اشکهام

گیرم چند قدم نرفته

بماند

گلی که از عبور ماشینی بپاشد بر رهگذری

ای بر پدرت

باباران می خوانم

بله خوانام

اما این شهر از من پیرتر می خواهد

گرگ دیده تر

گرگ رفته تر

خورده تر

گرگ تر

من یک باران جوانم

و صاحب چند غم فلسفی

موهای ژولیده

خوابی در پیراهن هستم

و تنها

باباران خوانام

همین

فقط

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

آن جوی خون ،خونی بال بال زن و بن بست خورده رفته در گودی کمر آرام گرفته ، آه ای آن خون


پارسال که داشتم گرم می شدم تو داستان نویسی و شور نوشتن در من پا گرفته بود کوبان می رفت حجم زیادی داستان نوشتم ، بعضی ها خوب از کار درآمدند و بعضی ها نه _ البته به نظر خودم خوب و بدشان _ این شد که تعدایشان به گوشه ای خزیدند و بعضی ها آمدند در متن । چند تا از آن به گوشه خزیده ها را پیدا کردم । دیدم ای پر بدک هم نیستند ! در فاصله های کوتاه آنها را می زنم ببینم نظر شما چیست । و حالا اولی

صف

بوی گند سرم را پرکرده بود . سعی میکردم سرم را بیرون بکشم ، ولی تقلایم فایده ای نداشت. می ترسیدم با تکانهای وحشیانه سرم را بیرون بکشم .ولی انگار راه دیگری نداشتم. پس شروع کردم .دلم را زدم به دریا و قید گردن را زدم .بوی گند تحمل ناشدنی تر از آن بود که من با آن توش و توان بتوانم تحملش کنم، با آن کمی رقت بار. تا سرم را بیرون بکشم و دوباره سوارش کنم روی گردنم ، صد بار مردم و زنده شدم. نباید بالا می آوردم. اگر بالا می آوردم معلوم نبود نفر جلوییم تحملش کند و چون بیست بار از من بزرگتر ، ممکن بود دستش را حلقه کند دور گردنم و آنقدر فشار بدهد فشار بدهد فشار بدهد تا چشمهایم تپلق از کاسه ی چشمهام بیرون بزنند، من کبود شوم و برای همیشه بمیرم. نمی دانستم نفر پشت سرم کیست؟ سگک کمربندش پشتم را زخم کرده بود و میدانستم جوی کوچک خون از کمرم با تقلا و زنده ، مرده راه باز میکند و تا نوک پنجه هام به هر زحمتی که هست خودش را می رساند. ولی باز خوشحال بودم که " پیری " پشت سرم نیست " پیری پشت سر اصغر بود و اصغر داشت با وحشت و آن دهان از وحشت دریده اش خودش را می چسباند به نفر جلوییش، نفر جلویی اصغر مرد بلند بالا و درشت هیکلی بود ، اصغر میخواست دری از پیکر مرد باز کند ، در مرد بخزد و تا وقتی نوبتش میرسد همچنان غمگین و با چشمهای اشک بارش قوز کند، ولی مرد هیچ راهی نداشت. بارویی بلند و بی در بود، دیواری طولانی و بلند و کور. پیری خیلی دیر ارضا میشد شاید هم بارها ارضا میشد . صبح آفتاب نزده با آن ته ریش زبر و تیغ تیغی اش پشت دیواری قایم میشد تا پا می گذاشتیم داخل نانوایی مثل اجل پشت سرمان سبز میشد. بعد یکباره غلغله ی جمعیت و او که بازوانش مثل میله های زندانی بود که سالها بعد تجربه کردم. تمام راههای فرار را کور میکرد و فاتحانه خودش را میریخت بر یکی از ما . میدانستم عاقبت نوبت من هم می رسد و پیری خودش را به من میچسباند و هی خودش را به من فشار می دهد فشار میدهد و فشار میدهد تا ارضا شود یا بارها ارضا شود می دانستم این شکنجه تا وقتی برسم اول صف، پولم را بدهم ،منصور پول را از دستم بگیرد، نان ها را بکشد، نان هارا بدهد دستم ، بخواهم از صف خارج شوم، ادامه خواهد داشت. از صفهای طولانی همیشگی از نان" نانبان" بدم می آمد ، ولی تنهاراه زنده ماندن همین بود. اولین بار که بر آن صف بلند و زجر آور غلبه کردم و نان را به خانه بردم بابام گفت : فقط یه سی ساله میتونه این روزها نون بگیره یه مرد سی ساله. من آن روز یک دفعه سی ساله شده بودم ، قبلا به سی سالگی حتا فکر نکرده بودم. سن من آنقدر کم بود که سی سالگی آنقدر دور و بعید به نظر می رسید که من حتا نمی توانستم خیالش کنم. آن هم من! که خیالم تا سالهای بسیار بعد پرواز می کرد. سگک نفر پشت سریم حسابی رود خون کوچک مرا به هیجان آورده بود. سعی میکردم با این درد اصغر را از یاد ببرم تا این دقایق عذاب آور تمام شود، ولی این رود حقیر تر از دردی بود که 10 نفر جلوتر از من جاری بود و هنوز تا سر صف راه زیادی مانده بود . از شانه های کوچکم ، از قد آب رفته ام ، ازعضلات مردنی ام، بدم می آمد. ولی سالهای بسیاری باید پشت سر میگذاشتم تا همه اینها پاک می شدند و جایشان را با آن عضلات و قدرتی که میخواستم عوض کنند. ولی تا آن سالها پیری حتما می مرد. شاید هم من می مردم. هواپیماها می آمدند بمبهای سنگینشان را پایین می انداختند ما در خواب بودیم یکی ا ز بمبها راه خانه ی مارا پیدا میکرد و می آمد و سنگین و مرگبار می نشست روی سقف خانه ی ما ، سقف خانه ی مردنی ما با تمام هیکلش پایین می آمد ، دهان مارا پر می کرد، سینه ی مارا می کشت و می مردیم و پیری هر روز صبح کمین میکرد و ....... چیزی گلویم را با ناخنهای کثیفش خراش میداد

اینجور بود: صبحها کله ی سحر مادر مرا از خواب بیدار میکرد. مادر اصغر هم .مادر موسا هم .مادر راسان هم ما با دهانهایی که بوی گه سگ داشتند از خواب بیدار می شدیم، نیمی از راه را در خواب می پیمودیم . خانه های خراب شده را زیر پا می گذاشتیم از میان کشتگان میگذشتیم و خودمان را می رساندیم به هم، از آنجا گروهی راه می افتادیم و قلبمان کوب کوب کوب میزد. بعضی از ما دیگر نمی خواستند یک حجم سرد چندش آور بچسبد به پشتشان ، فشارشان دهد ، قفسه ی سینه شان به نفر جلویی بچسبد و هی خون بخورد ، خون بخورد ، خون بخورد برای همین راهشان را کج میکردند و به خانه بر می گشتند و آنقدر خانواده شان گرسنگی می کشیدند تا پوست و استخوان می شدند و می مردند. بعضیهامان هم خودشان را متقاعد میکردند که: پیری؛ بوی گند زخم ؛ سینه های تاشده؛ چیز بسیار سخت و سنگینی هم نیست. بیست و چند سال بعد که یک شب آمدند و دستگیرم کردند و ریختند در سلولی تاریک ، بعد هم بندهای دیگرم را دیدم، بعضیها بر گشتند ، بعضیها هم گفتند پیری؛ زخم های کوچک ؛ سینه های تاشده ؛ چیز بسیار سنگینی نیست . هرچند شبها صدای شکسته شدن گردنهایی نازک و نزدیک ، خواب را از چشمانمان می گرفت. در سلول با قیژ وحشتناکی باز می شد، زندانیی که یک مشت پوست استخوان بود را می گرفتند. بیرون می کشیدند و از دالانهایی که تا آخر دنیا طولانی بودند عبور می دادند، می نشاندند پشت میزی و همه چیز تاریک بود. بازجو؛ صندلی؛ روبرو؛ افکار پریشان؛ سوسوی امید؛ همه و همه و همه با یک چراغ روشن ، که مثل یک دشمن خونی چشم در چشمت می نشست و کورت میکرد

خدا کنه دووم بیاره

خدا کنه الان بمیره

اون وخت چه جوری انتقاممونو بگیریم ؟

همین که بمبا بگیرن کافیه

برای این میگی که هنوز بهت نچسبیده

ولی می فهمم

تو هیچی نمی فهمی ! اگه میفهمیدی میدونستی فقط باید با انگشتهای خودت گردنشو بگیری، اونقدر فشارش بدی فشارش بدی فشارش بدی تا چشاش از کاسه.........

و افتاد به گریه، شانه های کوچکش تکان میخوردند

چرا امروز هم میریم ؟

شاید شد ؟

ولی نمیشه ؟

شاید شد

ولی امروز نیست خودشون نوشتن همیشه این روز نیست

شاید بود ؟

نیست

شاید باشه

امروز سیزدهمه، نونوایی تعطیله همیشه همینجوریه، ماه قبل، ماههای قبل تر، سالهای قبل تر

ولی ما باید بریم وگرنه گشنه میمونیم

بذار بمونیم

نمیشه

اه لعنت

رسیدیم و نانوایی تعطیل بود. تنها دلخوشیمان این بود می آییم می بینیم نانوایی بسته ست و پیری هم نیست

امروز نوبت من است. حتم دارم همه کشیده اند. فقط من نکشیده ام .فقط منم که هنوز بهم نچسبیده. دلیلی ندارد باز بچسبد به اصغر یا راسان یا ..... نه امروز نوبت من است. حتم دارم. دوست دارم برگردم خانه. این قدر بمانم تا گرسنگی بکشیم پوست و استخوان شویم رنگ پریده شویم سنگ به شکم ببندیم بعد بمیریم برای همیشه. اصغر نگاهم کرد ، راسان نگاهم کرد ، موسا نگاهم کرد و هیچکدام هیچ نگفتند و خسته و پاکشان با من می آمدند. هوایی که از روبرو می آمد غریبه بود و مهربان نبود و آسمان جور دیگری بود و چیزی در خون من خسته بود و انگار نانوایی آن سر دنیاست که انگار میروم آنجا و منتظر می مانم منتظر می مانم تا ........... لعنت

چیکار کنیم ؟

نمیدونم ما کوچیکیم

زورمون نمی رسه

چرا نمی تونیم فریبش بدیم

چون بچه ایم چون عقلمون نمی رسه

عصبانی بودم از اینکه اینهمه سال کم دارم، که شانه هام این همه کوچکند، که اینهمه آدم ضعیفی هستم، که می ترسم مثل سگ می ترسم . من خودم را می کشم. من مثل راسان نیستم. مثل اصغر قوی نیستم. من همیشه دیر تر از همه از خواب بیدار می شوم و تا کسی بهم می گوید: اوهوی اشکم در می آید. من آدم مسخره ای هستم

رسیدیم

تسلیم وارد آنهمه آشوب و غلغله شدم و منتظر ماندم. میدانستم که الان می آید می چسبد بهم و آن تکانها و آن ..... آمد. چسبید بهم. ولی بوی راسان می داد. لحظه ای برگشتم راسان بهم چسبید. بعد اصغر به راسان. بعد موسا بعد ...........................

نان را آوردم خانه. سفره پهن بود. نان را گذاشتم توی سفره. شلوارم را پایین کشیدم و جلوی چشمهای گرسنه ی بابا شاشیدم روی برکت الهی.......


۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

از راههای کف دستم می خواهی به کجا برسی؟ یخه ام را پاره کن ، در من سر فروببر ، و بخور، و بخوان


بابام چسبونده بودم به سینه ش و داشت از رشته های حلزونی و صخره های دوار راهی دست و پا می کرد که برسیم به غار .غار مث یه ناف بود که تو شکم کوه کنده بودند یا کنده شده بود، یه حفره از اون سر دنیا راه افتاده بود یه دفه که چشم باز کرده بود خودشو رو تن کوه دیده بود .نمی دونستم چرا یه ناف باید اینهمه راه رو بکوبه که اینجا چشم بازکنه ؟ هنوز از کارای دنیا خیلی سر در نمیاوردم یه بچه بودم این هوا.

ابرا چند قدم دورتر از ما با توپ و تشر می باریدند. رعد بود که می زد، اصلا خیال نداشت یه لحظه وایسه نفسی تازه کنه اون وقت دوباره از سر بگیره ؛ ابرای بالا سر ما ولی خیلی اصراری نداشتند بزنن و همه چی رو زیر و رو کنن، صبور وپر حوصله داشتند می باریدند . هوا تاریک تاریک تاریک بود .سرما تی تی می کرد یه جورایی خودشو برسونه به مغز استخونام ولی بابام نمی ذاشت .بابا یه کف دست آتیش روشن کرد و گفت :تا صبح همینجا می مونیم و تو اون تاریکی چشم تنگ کرد چیزی رو ببینه بعد از صرافت افتاد و گفت: بخواب . ابرای دور تا صبح یه بند می زدند

تا اینجا رفته بودیم تو گل و شل ، من رو دوش بابا سوار بودم بابام تا دهن تو گل فرو رفته بود داشت راهی باز می کرد به چند قدم اونورتر که گویا یه کف دست خشکی بود که ما مث دریانوردای ازلی بالاخره پس از یک عمر سگ دو زدن رو موجا می تونن برا اولین بار پا رو خاک بذارن بذاریم ، من هم تو اون وضعیت اون دهنی بودم که قرار بود که از فراز عرشه چند دقیقه ی دیگه بگه : خشکی! یه خشکی می بینم بادبونا رو بکشین ،

و خشکی پدیدار شد از بابا پیاده شدم و ادامه دادیم. وقتی رسیدیم اونجا بابام اولین کاری که کرد این بود که دستای بزرگشو بذاره رو چشمای من تا نبینم اون چیزی رو که دیدم

میشه اسمش رو گذاشت " دشت فیلهای ویران " من فقط یه نظر دیدمش. دیدم که فیلها چطور سرشونو گذاشته بودن و مرده بودن.خرطومهای مرده .عاجهای دو قدم آن سوتر، فیلهای بی نوا، دود ازپیکرشون بلند بود ، فیل بانها هم اینجا و اونجا افتاده بودن . اینجا بود که دستهای بابا اومد و چشمامو بست. نمی دونم چرا دست نبردم که دستای بزرگ بابا رو از رو چشام بردارم. یعنی آدم تو همچین مواقعی به شکلی غریزی هم که شده دست میبره که سوی چشماشو نگیرن ولی ....... سعی کردم تو تاریکی باقی ماجرا رو حدس بزنم . بعد بوی توتون بابام به دماغم خورد. بابا منو به سینه ش چسبونده بود. فهمیدم که داریم از اونجا دور میشیم با بوی توتون بابا

اولین کاری که کردم نذاشتم چیزی ببینه یعنی خدا خدا می کردم چیز زیادی ندیده باشه ، معلوم نبود اینا سقوط کردن یا اینا ؟. اولین اینا دهن دریدن و حمله کردن یا اینا ؟ تازه اگه جوابی هم می گرفتی مگه فرقی می کرد . دوست داشتم بچه مو یه گوشه بذارم و ..... ولی زود پشیمون شدم سعی کردم هر چقدر که می تونم از اونجا دور شم . بچه مو سفت چسبانده بودم به سینه مو می دویدم .

بابام برگشت .گفت : بهم قول بده چشماتو باز نکنی .قول می دی ؟

نمی خواستم نا امیدش کنم . گفتم : قول می دم

و سعی کردم به فیل های ویران فکر کنم .بابا منو گذاشت رو یه کف دست خاک خشک نسیم از روبرو می اومد و دست می برد لای موهام .یه نسیم بارون خورده بود بعد این صدا اومد : خخخرررشششک و این صدا تکرار شد هزار بار بعد من تو یه چیزی غرق شدم که نمی دونم چی بود فقط فیلهای ویران رو می دیدم ، گله های پر از سر و صدا و سنگین فیلها داشتند به طرف ما اومدند ولی تو نیمه راه از هم می پاشیدند مث لباساسهای کهنه یا مث مجسمه های شنی پودر می شدند دود می شدند و می رفتن هوا . بعد یه گله فیل دیگه می اومد انگار تو سینه ی من می دویدن من صدامو ول می دادم ئقتی صدامو ول می دادم صدامم می لرزید یه چیزی میشد مث إع إع إع إع إع إع إع إع إع إع إع إع در حالیکه من فقط میگفتم :إإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإ صدای پای فیلا این کارو می کرد .

بعد من دوباره برگشتم بابا منو بغل کرد و گفت : تا وقتی نگفتم چشاتو باز نمی کنی ، خب ؟

_ خب

یه نگاهی به پشت سرم کردم . لوله تانکها مث دستهای دعا پاسخ نایافته واژگون بودند . می خواستم یه کله برم تا سر از اون ور دنیا در آرم . می خواستم خیلی دور شم خیلی دور . جوری که حتا از اینجا یه خاطره یه سر سوزن خاطره هم نداشته باشم ولی باید خیلی می رفتیم و من قصد داشتم برم به بچه گفتم : می تونی چشاتو بازکنی

ازشونه ی بابا سر برداشتم و مث یه آدمی که از پشت خاکریزش می خواد دید بزنه که اونور خاکریز چه خبره سرمو بالا آوردم تا دور دست دشت بود و یه بچه فیل داشت دنبال ما می اومد