مراکش
پنجشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹
فک های یخ ،جویا جوینده جونده جنده ،نیش باز مار و دستی خسته بسته .کویی ؟
جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹
آه ای یخ های تن ؛ای رودخانه ای که خشکش زده ؛ زل زده در چشم ماهیان و ماهیگیری استخوان بندیش سخت ؛صخره ؛ آه ای تهی بی دریغ
شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹
آخ های تیز و سر سام نفس ؛ تشنج پوست ؛ کوبان و صخره خورتر آمده ام .آغوشی باز می خواهم و یقه ای پاره
( آه ای آخ)
اول فقط یه مشت خط و خطوط خام و آشفته بود ما مث چی تو این دوایر سرگردان دست و پا می زدیم تقلا می کردیم که یه نخ خبر دستمون بیاد । ولی تو اون وانفسا خبر کجا بود ؟ کی خبر بود ؟ .این دوایر سرگردان پر از آخ ها و نفس های مبهم و تقلاهای شیرین بود .سعی می کردیم "این" رو از "اون" اون رو از این سوا کنیم که ببینیم چه خبره؟ .چشامون دو دو می زد.راهها خورده بودن به بن بست یزدانی و برگشت تقدیر تموم جاده های جهان بود . دوستم بی خبر تر از من تو گمچا له های خودش دست و پا می زد .فکر می کردیم برای همیشه توو این رشته های از کجا آمده ی پریشان گم میشیم و دست هیچکسی هم بهمون نمی رسه. یه یهودی سرگردان میشیم که توخط فقیر افقش نه کاروان شتری نه عبور شتابناک قطار ی پت پت کنان خطی به جا نمی ذاره . آخ ها و داخ ها؛نفس های عرق خیز مه ساز ؛دست و پا زدن های شیرین؛ هیچکدوم نمی تونستند یه گره کوچیک از این کلاف سر در گم رو باز کنن . دنیا پر از حفره های مخفی .دالان های از متن های کهن اومده ؛ عبور شهاب سنگها ؛ و پهلوی تیر خورده ی افق بود و ما دو بچه می خواستیم سر از کار و بار جهان در بیاریم و حالا سوالها رم کرده بودند و ما زیر دست و پا مونده بودیم . اگه دوربین چند ثانیه دیرتر عقب تر می اومد از دست رفته بودیم و سوال ما رو کشته و بود و جسد های شهید و رسواای ما به یادگار بر کف فقیر خاک می موند.
روزگار وی اچ اس و ویدئوهای کرایه ای بود می رفتی یه شناسنامه ای چیزی می ذاشتی و ویدئو رو می ذاشتی تو یه ساک و کوچه هایی انتخاب می کردی که به عقل جن هم نمی رسه . یه جوری بر می گشتی خونه که آب از آب تکون نمی خورد .سعی می کردی . باباهه عموئه داییه عمه هه خاله هه نبیننت . مه می شدی و از بین گامهای نامتوازن باباهه میگذشتی و یه تیکه ابر می شدی و در هیئت فیل از عمه هه رد می شدی . کمی از این هوای بی رنگ و بو می شدی و داییه رو دور می زدی . تو هزار سال پیش یه راهی بود که متروکه برجا مونده بود ؛می زدی به اون جاده و از اون راه بر می گشتی. خوف راهزنها و جن هارم به جون می خریدی _ مخاطب عزیز فکر نکن دارم شعر می گم عین واقعیته ولی چون تو این کارا رو نکردی فکر می کنی دست به دامن استعاره و تعبیرات شاعرانه شدم اگه اینجور فکر می کنی برو بمیر این جوری خیلی بهتره _ می رسیدی خونه . خونه ای که خونواده دوستت برا چند روز دل کنده بودن ازش و رفته بودن پابوس آقا . _قربون آقا برم ._ .کلید طلایی بهشت موعود دستتون افتاده بود، با یه فیلم وی اچ اس و یه ویدئو که برا دو سه روز کرایه کرده بودین پاها سست ؛ قلب پوم پوم پوم پوم
خداداد می گفت از پسر عموش گرفته . می گفت کیفیتش بیسته . آلمانیه و جیگرای آلمانی دیگه اندشن و پسر بالاخره شد اون چیزی که باید می شد . نوار با یه صدای خخخخررررچ با تشدید چ رفت تو دستگاه . حالا با چه مکافاتی لحظه ی موعود فرار رسید بماند ..حالا خدا خدا کن برق نره . بهمن آوار نشه رو سرت . پدر بزرگه چرتش پاره نشه؛ صدا رو بیار پایین اونجور که مجبور بشی گوش بخوابونی و به صداهای اضافی دنیا بگی . هیسسس.
خط های رسوا . اولین برخورد شکوهمند با تن . لرزه ها؛ اضطرابها؛ بهت ها؛ دهان باز و معصیت روبرو ."اونجا" .
_ اینی که من می بینم تو هم می بینی ؟
_ آههاره
خونی که مشت می کوبه به در و دیوار گریه می کنه راهی می خواد به بیرون می خواد سر به بیابون بذاره دنبال یه کف دست هوای آزاد؛ از این همه سیم خاردار و دیوار های کور خسته ست و راهی نیست
" اونجا " رو دیدیم و می دیدیم که آفتاب چطور عمود می شه و مرکز دایره چطور بی تاب می شه
اون فیلم رو نمی دونم اگه روزی جایی ببینم دوست دارم دوباره ببینمش یا نه ؟ به بازیگراش سلام کنم و بگم : اوه چه روزی بود دخترا یانه؟ .
اون روزا تازه جنگ تموم شده بود هنوز پناهگاها زنده بودن . زخمها گرم تر و زنده تر ؛ اون روزها پانزده سالگی سخت بود خیلی
دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹
جهان جویده شده زیر دندانهای آسیا؛ نیش .دریده شده تا بناگوش لبخند؛ما خویشی نداریم ؛ تنهاییم
دوست دارم یه صبح که چشم باز می کنم، ببینم، همه چی داغون شده ؛همونجور رخوت زده از تختم پاشم نیم خواب نیم بیدار برم که آب جوش بذارم چایی دم کنم. یهو از پنجره ی واحدم چشمم بیفته به اونهمه ویرونی .ببینم زمین دیشب منفجر شده . روی زمین مث کره ی ماه شده بی سکنه و بی هیچ .نه خیابونی نه خونه ای نه جنگلی نه درختی نه چشمه ای . همه چی دود شده رفته هوا . همه چی شده یه دود لاغر مردنی که با یه چس باد پراکنده میشه و آخرش چون جایی نداره سر میذاره به کوه و بیابانی که دیگه نیست اونم دود شده، یه دود لاغر مردنی و .... با خودم بگم : پس آخرش ما رو زدن
همه از بین رفته باشن . زیر اونهمه آوار مونده باشن و کسی هم نباشه که بخواد به داد کسی برسه .به داد کی ؟ کسی نمونده . فقط خودم زنده م .یه ترس بیاد بریزه تو تنم . ولی نه نباید بترسم .نباید با خودم بگم : پس چرا من .....؟ و نگردم دنبال کلمه ای که اصلا شفا دهنده تسلا بخش یا هر چی نیست . باید بشینم و صبحونه مو تموم کنم تا لقمه ی آخر . خیلی وقت دارم که برم بیرون ببینم چه خبره ؟ چی شده ؟صبحونه مو که تموم کردم یزنم بیرون. از بین اونهمه سنگ و آجر نابوده شده ؛ از بین اونهمه جیگر زلیخا بگذرم و خیابونو پیدا نکنم . خیابونام دفن شدن . رفتن زیر اینهمه تن آوار .خونه ها بدل شدن به یه سری کپه های پودر شده که وقتی نرم بادی یا نسیمی فکسنی میاد میریزن به هم .بفهمم مردم کلهم اجمعین دیشب نوک پا نوک پا بی سر صدا زدن به چاک و سر از سرای باقی درآوردن و الان هر چی که اینجا خلوته اون دنیا بلبشو و قیامته .همه تو یه صف بی قواره و دراز با کون لخت بر انگیخته شدن مرده های هزار ساله با چشمای پف کرده تو صف تلو تلو می خورن و مدام از آدم جلوییشون می پرسن : ببخش داداش خبری شده ؟ یارو میگه : مگه نمی بینی قیامته . مرده هزار ساله میگه : ها بعله و سعی می کنه سرپایی یه چرتکی بزنه . ملت کارنامه هاشون تو دستاشونه یمینی ها و یساریها . فرشته ها غافلگیر شدن حتا خود خدا . آخه قرار نبود به این زودیها اینجوری خر تو خر شه . مردم تا اینجا تو چرکاب عرقشون غرقند ولی من اینجا ؛ این بیرون ؛ دستام تو جیبامه و بی صف بی کارنامه دارم قدم می زنم. بعدش یه نیگاهی به آسمونم بندازم و بخوام که ای کاش ستاره های آسمون هم این بلا سرشون اومده باشه . این فکر که : پسر چقده خوابت سنگینه! ببین دنیا به چه روزی افتاده آب تو دلت تکون نخورده و دنبال چراش هم نباشم فقط کیف کنم و عشق کنم که تنها کسی که داره خوش خوشک از بین اینهمه آت و آشغال راه باز می کنه به کجا منم و دنیا رو هم به اونجام نگرفتم . یه نیگاه بندازم به برج " یارو درس" و ببینم هیچ نشونه ای ازش نمونده اونهمه آهن و سیمان و عرق کارگر به باد فنا رفته . مطمئنا اون لحظه هیچ شعری یا خطی از بی وقایی دنیای دنی به ذهنمم حتا خطور نمی کنه . من میشم مالک یه دنیای درب و داغون که هیچ هم دنبال این نیستم آبادش کنم می ذارم همینجور خرد و خمیر باشه .زیر بغلشو نمی گیرم پاشه دوباره برام شاخ شه . حالا که شاخش شکسته بذار همینجور شاخ شکسته بمونه . خیلی ایده دارم برای این دنیا برای این دنیای شکسته شاخ درب و داغون. تو یه " نیست " قدم زدن معرکه ست باید تو این " نیست " باشی که بفهمی چی میگم . شاید تو این دنیای فنا شده بشم یه کودک بازی ؛ بشم یه علافی که کارش نیگا کردن به این همه خرابی شاید می خواد مطمئن شه که هیچی برجای نمونده . نه دوست ، نه دشمن ، نه هیچی ، یه خالی پهناور یه سفیدی بی انتها .یه مشت خط و خطوط آشفته . مطمئنی دیگه جنگی نیست . خطری نیست ، زخمی نیست . یه هیچ بزرگه که داره حکومت می کنه و اون هیچ بزرگ خودتی و خودتی و خودت وقتی با لگد می زنی به یه قوطی خالی که اونم مث تو هول هولکی و شانسکی جون سالم بدر برده تموم لذتهای دنیا میاد و تو تنت جا خوش می کنه . صدای قوطیه این جوریه قولینتشک کررر ررررو میره و یه جای جا خوش می کنه رو یه کپه خاک که یا چشم نگاری بوده ست یا دستی که بر گردن یاری بوده ست .ببینم آدم از کجا تا کجا اومده . خریت محض .خودتو بکشی به خاطر چی ؟ اینهمه راه بیای آخرش همه چی دود شه بره هوا ؟ همین که پوز این دنیا ظالم زده شده خودش کلی یه . هو م م م م . همینجوری که داری دنیای کله پا شده رو نیگا می کنی برسی به اسکلت عظیمی از یه نهنگ مث یه خونه ی لخت شده به نظر بیاد که یه حرومی شبونه اومده و هرچی بوده رو جارو کرده . به این فکر کنی که اگه تو دنده های لخت این هنگ خونه کنی یه فانوسم بیاویزی یه تابلو میشه از فلان کسکی که الان زیر پنج متر خاک خوابیده و شاید خودشم یه همچین هندسه ای پیدا کرده باشه . فقط باید دعا کنی که به کسی بر نخوری مثلا به اونیکه ممکنه رسالت تاریخی فلان زن رو تو تاریخ به عهده بگیره . همه جا رو دقیق وارسی کنی بعد که خیالت تخت شده که همه چی به گا رفته بشینی یه گوشه ای لم بدی و بگی : آخیششش همه چی تموم شد
یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹
با کمی ابر و رفتاری مه گون بیا ؛ بخز زیر پوستم بیمارم شو ؛ محکم بغلم کن و بگو بگو آن چیزی که ماهت می کند ماه
اسمش هست ( انجمن قوها
یکی از خوبی های دوران جنگ اینست که پناهگاه زیاد است . هر گوشه و کناری پناهگاهی زده
اند که می توانی درونشان بخزی و گرم شوی. دوست داشتم همیشه بمباران باشد. این که همه مجبور شوند مثل من زندگی کنند خوشحالم می کرد. آنها هم مجبور بودند قوز کرده و سرمایی پیچیده در شال و پالتوشان بیایند گوشه ای از پناهگاه بکپند . دقیق مثل من . دوست داشتنی تر می شدند .گاهی با خودم فکر می کردم خدایا من این ها را چقدر دوست دارم .قاطیشان می شدم. باهاشان می جوشیدم .لاقید و بی پروا کنارشان می خوابیدم . سرم را با آنها بر یک بالش _ که حالا یا کاپشن گلوله شده ای بود یا آجری یا هرچی _ می گذاشتم . از آن روزهای طلایی که هر صد سال یک بار رخ می دهند . یکبار سرم بر شانه ی زنی افتاد و او آنقدر مردانگی داشت که سرم را بگذارد روی شانه اش و دست ببرد لای موهای اجق وجقم و نوازشم کند و فکر کند من پسر زشتش هستم و از دیدنم دلش غنج برود . آن روزها هم هواپیما زیاد بود هم بمب؛ هم خانه های سرپا؛ هم جانهای بی ارزش؛ که مترصد فرصتی بودند که از جسم خاکیشان پرواز کنند و بروند یک دو قدم آنسوتر که دنیای دیگر نام داشت . من هر روز عضو یک خانواده بودم و هیچکدام مرا پس نمی راندند. وقتی آدم زیر پاش سفت نباشد اصلا فرقی بین زشتی و زیبایی قائل نیست همین که می بیند آدم زنده ای راست راست راه می رود و زخمی بر تنش نیست خود به خود امیدوار می شود . آن روزها در چشم همه زیبا بودم و امید را در دل دیگران زنده می کردم گاهی وقتها مرا با مهدی؛ اسد ؛علی؛یا حتا کاوه ؛ اشتباه می گرفتند و من می فهمیدم فقط من با این دک و پوز داغان در این دنیا تنها نیستم و نگون بختهای دیگری مثل من هم در این دنیا هستند. لبخند می زدم و می گفتم : نه داداش یا نه مادر! من اونی که فکر می کنین نیستم
ولی همیشه با مادرها مشکل داشتم. پسرش را در جبهه از دست داده بود. طرف تکه تکه تکه تکه تکه تکه یا حتا ریزتر شده بود ولی مادره دست بردار نبود و می خواست پسرش من باشد و زنده باشد. و این را نمی فهمید وقتی آدمی تکه تکه تکه تکه تکه می شود خود مسیح هم اگر بیاید نمی تواند این پیکر درب و داغان را به هم بچسباند . می گفتم : نه مادر من بچه ی خوشگل شما نیستم و غیب می شدم .ولی چند قدم نرفته در دام یکی دیگر می افتادم. حس می کردم چون بی پدر مادر هستم همه می خواهند تصاحبم کنند تا تکیه گاهی داشته باشند. اما می دانستم همین که زیر پایشان سفت شد و ابرها کنار رفتند مرا می گذارند و می روند و من تا ابد باید زیر این شهر درندشت محبوس شوم .
کل شهر تقریبا در زیر شهر سکنا گزیده بود. هواپیماها فت و فراوان مثل کلاغها می آمدند بمبشان را می انداختند و می رفتند. ضدهوایی از کار افتاده بود. آن بیرون روی زمین مثل کره ی ماه شده بود که احدی بر آن قدم نمی گذاشت
کتاب هانس کریستین اندرسن را خواندم " جوجه اردک زشت " یکباره در بهشت برویم باز شد .می رفتم گوشه ای سر می گذاشتم بر شانه ای یا دامن کسی یا تکیه می دادم به دیوار پناهگاه و می رفتم تو ی بحر آن جوجه اردک که با دیگران نمی خواند و جوجه های دیگر اذیتش می کردند. همیشه اول داستان دوست داشتم سر فرو ببرم توی گوشش و بگویم : کس ننه همه شون تو از همه خوشگل تری باور کن فقط کافیه یه خورده صبر کنی اونوقت می بینی که راست میگم یه چیزی میشی که بیا و ببین خیلی خوشگل میشی مث خود خدا
ولی نمی خواستم داستان هانس عزیزم را خراب کنم .حتما حکمتی داشت که آخر سر باید بهش می گفتی تازه نمی گفتی خودش خوشگل می شد و همه ی غصه هاش توی یک چشم به هم زدن دود می شد می رفت توی هوا. آن همه زخم زبان؛ نگاههای آن شکلی؛ یک مه بی رنگ و بو می شد و با یک نرمه باد پرا کنده و همه چیز مثل آینه می شد دقیق مثل یک آینه ی شفاف . می دانستم این داستان من است می دانستم که یک روز من هم یک قوی خوشگل می شوم آن روزها سینمایی وجود نداشت و سوپر استارهایی با چشم آبی؛ وگرنه حتما توی رویاهام خودم را یکی از همان ستاره های خوشگل جا می زدم .من خودم را که دیگر می شناسم
یک روز پسر خدیجه بودم یک روز پسر نرگس خانم؛ یک روز پسر فلان بابای دیگر گاهی سر من دعواشان می شد و من چقدر خوشحال بودم وقتی زنها سر من گیس هم را می کشیدند و کولی بازی در می آوردند. چه فحش هایی که نثار هم نمی کردند. یقه ی هم را جرواجر می کردند به صورت هم ناخن می کشیدند و خودشان را مضحکه ی عام و خاص می کردند. آن هم سر چی ؟یک جوجه اردک زشت. آن لحظات اوج خوشحالی من بود لذتی که می دوید توی رگهام خونم را چار نعل توی رگهام می دواند جوری که سر سام می گرفت و گاه نزدیک بود از نفس بیفتد جوری که عرق می نشست بر پیشانیم .من منتظر می ماندم تا یکی از این ماده ببرها پیروز شود مرا به دندانش بگیرد و ببرد گوشه ای که مال اوست مرا بلیسد ؛بالا پایین کند .بعد از این که گرد و خاک مبارزه فرو می نشست طرف پیروز برای اینکه چشم رقیب در بیاید و آنجایش بسوزد جلوی چشم دیگری تشتی می آورد لباسهایم را می کند و حمام می داد. تن بی قواره ی من توی تشت وول می خورد و چشمهام از کف می سوخت . دیگری که حالا گاهی نرگس بود گاهی خدیجه گاهی فلان بابای دیگری؛ می سوختند؛ بد می سوختند؛ آی می سوختند و با چشمانشان التماس می کردند بروم پیش آنها گاهی گوشه ای تنها می دیدندم و با وعده و وعید می خواستند خامم کنند. بعضیها بغلم می کردند و حتا کارهای دیگری که مال آنها باشم. ولی من می گفتم: خدیجه؛ نرگس؛ یا فلان بابای دیگری _ بستگی به این داشت که آن ساعت مال کی باشم _ منتظرم است و باید بروم و بعد از کلی عشق و حال از چنگشان در می رفتم. این همه محبت یکجا ندیده بودم .همه می خواستند من مال آنها باشم. اما می دانستم این خوشی روزی تمام می شود و من باید هرچه زودتر قوی زیبایی بشوم که باید. که مجبورم بشوم.
گروهبان گفت : اندازه ی قاطر شدی خجالت نمی کشی هنوز اینجایی؟ .
انگشت کوچیکه اش را نشانم داد و گفت : قد انگشت کوچیکه ی من نیست توجبهه داره می جنگه
بعد نگاهی به مادر فعلیم که نمی دانم خدیجه؛ نرگس ؛یا فلان بابای دیگر بود کرد و گفت : ماه! آدم حظ میکنه نگاش کنه
بعد صدایش را بلند تر کرد و گفت : اسلحه دست گرفته و می جنگه
از آن مادر جنده هایی بود که خوب بلد بود چطور احساسات مادرانه مادر فعلیم را به هیجان بیاورد
_ولی این .... آدم خجالت میکشه یه همچو آدمایی تو مملکتشه . از تو خوشگل تره با فضل و کمالات تره ولی می جنگه چون غیرتش اجازه نمیده
راه افتادم طرف جبهه اصلا حال و حوصله ی جر و بحث نداشتم .پدر سگ فکر می کنه چون طرف خوشگله با فضل و کمالات تره .بذار قو بشم اونوقت نشونت میدم دالگ خیز
چند روزی به آموزش گذشت توی آن لباسهای بدقواره زشت تر و بی ریخت تر شده بودم ولی چاره ای نبود. آموزشها بعدها به دردم خورد. نه تنها در جبهه بلکه بیشتر بعد از جنگ .هنوز از آینده درک درستی نداشتم. خودم را برای کشته شدن آماده کرده بودم . انتظار داشتم همین که پایم برسد جبهه شربت معروف را سر بکشم. خمپاره ای؛ مینی؛ کسی؛ چیزی ببرتم هوا و دیگر به زمین بر نگردم .
بعضیها به گریه می افتادند ولی دیگران زیر بفلشان را می گرفتند و بلندشان می کردند و راهشان می انداختند. من با عصبانیت می دویدم. مشق کشتن می کردم. با عصبانیت نگهبانی میدادم. می خوابیدم. حمام می رفتم.میریدم و عصبانیت مثل کوه پشتم بود و ازم حمایت می کرد.برای همین هیچ وقت گریه نمی کردم که یک بچه خوشگل کونی بیاید و زیر بغلم را بگیرد و راهم بیندازد .بالاخره روزی رسید که باید می رفتیم خط. تازه " خط" را یاد گرفته بودیم و می خواستیم برویم ببینیم این خط چی هست و خون که گرم از آدم می رود چه حسی دارد و مرگ شکل کدام یک از ستاره های سینماست ؟
گاهی توی شهر می جنگیدیم گاهی بیرون از شهر ؛ گاهی ما آنهارا بیرون می کردیم گاهی آنها مارا .شهر دست به دست می شد. بیچاره شهر هم حتا سر سام گرفته بود. خر تو خر عجیبی بود. دیگر کار به جایی رسیده بود که می دانستیم شهر شبها دست ماست؛ روزها دست آنها. دیگر با هم درگیر نمی شدیم. آنها شب مثل بچه ی آدم سرشان را می انداختند پایین و شهر را ترک می کردند و ما صبح علی الطلوع مثل بچه ی آدم سرمان را می انداختیم پایین و می رفتیم بیرون. دم دروازه همدیگر را می دیدیم .لبخند می زدیم. من می گفتم هی ابو جاسم رو تخت من خرابکاری نکنی باز در اون لگن بی صاحاب مونده تو گل بگیر چقدر میرینی تو بشر. ای ...........او می خندید و می گفت : نعم نعم انت روحی
داشتیم کم عقد اخوت می بستیم که سروان مادر بخظایی آمد و شروع کرد به شلیک و کشتن؛ و ما هم وادار شدیم بار دیگر به روی هم اسلحه بکشیم. کشت و کشتار عجیبی راه افتاد. من تک تیر انداز شده بودم و سرتا سر روز کله می ترکاندم کله ها مثل هندوانه پالپ منفجر می شدند.سعی میکردم نوک مگسگم توی بعلاوه ی دوربینم کله ی" آبار" باشد. فکر کنم هزار بار کله اش را پکاندم . وقتی دیگر آدمی گیر نمی آمد برای کشتن می رفتم بیرون از شهر بلوط های چاق و چله را نشان می کردم دوشکارا می آوردم می نشاندم روبروی بلوط بخت برگشته و تتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتت تتتتتتتتتت تتتتتتتتت و بلوط هزار تکه می شد. وصال پسرک عرفان مسلک آرام می گریست و موی بلند و ژولیده اش را چنگ می زد و می گفت : قاتل زشت قاتل زشت بعد می رفت تکه تکه های درخت به قول او شهید را می آورد روی هم تلنبار می کرد و به آتش می کشید و می گفت : وادی فنا فی الله
اشتهای کشتن در من بیدار شده بود و من داشتم تبدیل به هیولایی رام ناشدنی و ظالم می شدم. سنگهارا می کشتم . درختهارا؛آدم ها را ؛ به ابرها شلیک می کردم بی هدف شلیک می کردم و امیدوار بودم به کسی بخورد کسی که دارد خوش خوشک از جاده ای عبور می کند گلوله ی من می رود و قلبش را سوراخ می کند دوست داشتم پرده های هوا را هم بزنم. گاهی وقتها یکی تفنگ را از دستم می گرفت و می گفت : یه دیقه ساکت بشین چه خبرته؟
و من می دانستم وقتی که می خوابم چه جانهایی مفت و مسلم از چنگم می گریزند و فردا باید دوبرابر جان بکنم تا تلافی کنم. یک روز که بیکار بودم و نه سنگی بود نه درختی برای کشتن و هرچه هوارا نگاه می کردم پرنده ای پر نمی زد که جگرش را سوراخ کنم به خودم شلیک کردم گلوله از یک میلی متری قلبم گذشته بود و متاسفانه تیرم خطا رفته بود وقتی خون گرم ازم می رفت حس عجیبی نداشتم فقط داشتم به آرامی می مردم و من دوست داشتم که این روند تندتر طی شود و من عاقبتم را ببینم ولی از آنجا که بعضی پزشکان مادرسگند و کارشان را به خوبی و مهارت یک جنده بلدند از مرگ نجاتم دادند و کاری کردند که سریع خوب شوم خودم هم نمی دانستم چرا به این سرعت حالم خوب شد؟ مادر بخطاها اصولا محصول معجزه اند
یکی از سرگرمیهامان این بود که وقتی کسی تیر می خورد و فاتحه اش خوانده بود می رفتیم بالای سرش و ازش می پرسیدیم مرگ شکل کیه ؟ شکل کدام ستاره ی سینماست؟ اینجوری می پرسیدیم لباسش را می گرفتیم و تکانش می دادیم
مرگ شکل کیه جون بکن بگو مرگ شکل کیه ؟
جان وین و کله اش یکبری می شد و می مرد
مریلین مونرو کله اش یکبری می شد و می مرد
سالوادر مارلی
_ این دیگه کدوم مادر سگیه کله اش یکبری می شد و می مرد
میخاییل سالاماکف پطرویچ
این دیگه کدوم خریه؟ کله اش یک بری می شد و می مرد
آقای حشمتی ناظم دبستان اخوت 54 ساله قد یک و نود؛ سبیل چخماقی
ما می گفتیم: اون ستاره ی سینما نیست خره
ولی او حرف خودش را می زد :آقای حشمتی ناظم دبستان اخوت 54 ساله قد یک و نود و کله اش یکبری می شد و می مرد
بعضیها قول می دادند دم مرگ اسم یک ستاره ی خوشگل را بر زبان جاری کنند. حتا اسم یارو را روی بازویشان خالکوبی می کردند. بعضیهاشان به قولشان عمل می کردند و بیشترشان تو زرد ازر آب در می آمدند. بعضیها هم قبل از این که بریزیم سرش و بپرسیم: مرگ شکل کدام یک از ستاره های سینماست ؟دستهارا بالا می برد و میگفت: رفقا من اصلا فیلم نگا نکردم تو عمرم و برای همین فقط خدیجه رو می بینم و کله اش یکبری می شد و می مرد
آوال می گفت فقط مریلین نه هیچکس دیگه و برای اینکه ثابت کند که حرفش همانست که بود تیری به قلبش شلیک کرد و دم آخر گفت فقط مریلین و سرش یکبری شد و مرد
یادم است بعضی از اسمها به کرات تکرار می شدند به گمانم چون مد شده بود یک برهه ای که فقط نام هنر پیشه های زن دم مرگ گفته می شد بعضی ها واقعا اگر جان به جانشان کنی همیشه پیرو مدند و اصلا خلاقیتی از خود نشان نمی دهند مریلین مونرو اسمی بود که هم صاحبش خوشگل بود هم خودش را سر به نیست کرده بود واقعا حال به هم زن بود
روی خاکریز نشسته بودم و داشتم دشت پهناور را نگاه می کردم. کوهها پودر شده بودند ؛ درختها نیست؛ و تا دور دست فقط خاک شخم خورده از گلوله بود. حس کردم می توانم بزنم به قلب اینهمه و زدم. بیست شبانه روز راه رفتم و بیست شبانه روز برگشتم ریشم بلند شده بود و ناخنهام؛ شکمم از گرسنگی چسبیده بود به پشتم و در شمار شهیدان جای گرفته بودم . وقتی آگهی ترحیمم را دیدم بی درنگ برداشتمش و بردمش پیش فرمانده و گفتم چرا ؟
قشنگ نیست؟
نه
چرا ؟
تین چه گهیه ؟
به چی اعتراض داری؟
انگشت گذاشتم روی گلی که در کادر عکس جای مرا گرفته بود و گفتم: من هزار تا عکس داشتم اینجا؛ عکسای پرسنلی! عکسای گروهی؛ عکسای کوفت و زهرمار دیگه ای؛ چرا یه گل ؟
خندید و گفت : واسه اینکه گلی
کوبیدم روی میزش و گفتم : نه گل نیستم
گفت: به هرحال میشه اسمشو گذاشت اهمال
اهمال ؟
یک شهید زشت نیست خیلی خوشگل است. نور از سر و رویش می بارد اما من چه ؟
گفتم: مطمئنم اگر کشته شم برم بهشت بازم رام نمیدن. چون خوشگل نیستم چون یه بی ریخت لعنتی ام . و دفتر فرماندهی را ترک کردم و ازجبهه زدم به چاک .
با آن سر و وضع نظامی با آن زشتی درب و داغان یک باران و دورودخانه را پشت سر گذاشتم و رسیدم به دشتی که نعش سربازانی که مثل من از خط فرار کرده بودند آش و لاش اینجا و آنجا و هر جایش ریخته بود. سالیان درازی بود که مرده بودند هر از گاهی گلوله ی خمپاره ای راهش را گم می کرد و می آمد وبعد از کلی این در و آن در زدن در میان این مردگان هزار ساله فرود می آمد و پهلو به پهلوو شانه به شانه شان می مرد . از مهی گذشتم که بسیار غلیظ بود. مثل چی غلیظ بود. چشم چشم را نمی دید .می پنداشتم برای ابد در این مه خواهم ماند. جهان در رنگی شیری شناور بود . سوسوهای قرمز مرا در پی خود می کشاندند. گاهی مه شکل دریایی به خود می گرفت و سوسوهای قرمز فانوسهای دریایی بودند که نام مرا صدا می زدند و می گفتند :بیا بیا........ و من گام هایم را تند تر می کردم و به طرف صدا یا قرمز می رفتم اما موجهایی سد راهم می شدند؛ دست رد به سینه ام می گذاشتند و با تلخی می گفتند : نه نه ...... سر سخت و غدار بودند اما من خودم را به موش مردگی می زدم و گریه می کردم ؛ موجها دلشان می سوخت و راهم می دادند. ولی هیچ وقت نمی رسیدم . فانوسهای دریایی دروغگوهای کثیفی بودند و مرا دست انداخته بودند و می خواستند برای همیشه گمراه بمانم . گوشه ای نشستم و واقعا و از ته دل گریه کردم اما این هم راه نجات نبود. چشمهایم را بستم و راه کوری را در پیش گرفتم و آنقدر راه آمدم تا از مه بیبرون شدم. پا که از مه بیرون گذاشتم در مزرعه ای بودم و هیاهوی کلاغان به گوش می رسید
روز اول پوتینهایم را گرفت و نانی بهم داد. روز دوم لباسهایم ؛ روز سوم روحیه ام را روز چهارم گفت: باید کار کنی روز پنجم مترسک شدم
مرا برد وسط مزرعه . با لگد زد و مترسک را سرنگون کرد و گفت : هیچ وقت بخاری ازش بلند نشد هیچ وقت
بعد با غیظی که کمی عاطفه هم درش بود چوب را لخت کرد .چوب یک بعلاوه ی مفلوک بود از آن بعلاوه هایی که خیلی سخت می شود باور کرد در زندگی نقش مثبتی داشته اند. یک تناقض آشکار بود. لباسهایش را تنم کرد و گفت : ببینم چه می کنی
بعلاوه را در حالیکه روی خاک می کشید با خود برد. حس کردم الان می شود بروی بالای سر چوب و بگویی: هی هی مرگ شکل کدوم ستاره ی سینماست؟ هی هی مرگ شکل کدوم ستاره ی سینماست و او بگوید: آ ئوکی و تو یک دختر ژاپنی ببینی که..............................
تا غروب باید یک لنگه پا سرجایم می ایستادم همانطور که یک لنگه پا می ایستادم به صدای جبهه هم گوش می دادم. صدای جبهه این شکلی بود: رم رم گم گم رم رم گم گم
سعی می کردم صداهای دیگری هم از جبهه بشنوم. گوشهایم را تیز می کردم. حتا خاطره هایم را مرور می کردم و لبخندی می آوردم می نشاندم کنج لبهام؛ ولی جبهه هرچه ازش دورتر می شوی لج باز تر می شود و حرف خودش را می زند جبهه به هیچ وجه حاضر نبود صدایش را حتا اندکی تغییر دهد مثلا بشود: تق تق یا تتتتتتتتت که به نظرم ریتمیک تر و هیجان انگیزتر است .حتا این صدا می تواند جوان های بیشتری جذب کند یا کسانی را وسوسه کند که گوشهای تیزتری دارند ولی جبهه عمیق و عاقل تر از این حرفها بود و می گفت : رم رم گم گم رم رم گم گم و اصلا خسته نمی شد رم رم گم گم رم رم گم گم
شبها خواب می دیدم دهانم پر از گنجشک شده؛ صدای گنجشک کله ام را برداشته بعد دو تا پرنده می آیند روی شانه هایم تخم می گذارند و من مجبور می شوم تا بهار آینده راست بایستم تا تخم ها از روی شانه هایم نلغزند پایین و پخش نشوند روی خاک. پرنده ها با تن گرمشان می آیند می نشینند روی تخم ها. مثل همسایه های مهربان و دلسوز به هم زل می زنند و هر از گاهی بلند می شوند بال در بال هم پرواز می کنند و بعد از چند دقیقه بر می گردند و دوباره می نشینند روی تخم هایشان .سعی می کنم بفهمم کجا می روند؟ چه می کنند ؟ شاید می روند از نهری که من نامش را نمی دانم آب می خورند. شاید مسیر پرواز که وقتی جوجه ها دنیا آمدند و پرواز کردند را چک می کنند. مین های هوایی را شاید دارند پاکسازی می کنند تا جوجه های بالشان نگیرد به تله ای انفجاری و این همه دقیقه و ساعت و روز و ماه تباه نشود و در یک چشم به هم زدن دود نشود نرود توی هوا . من کمرم خسته می شود. پاهایم نزدیک است بیهوش شوند. اما خودم را نگه می دارم و به خودم می گویم: تا بهار خیلی نمانده! باید مرد باشم و مقاومت کنم. آن وقت شاهد رویدادی خجسته خواهم بود. می توانم برای یکبار هم که شده صدای ترک خوردن تخم ها را بشنوم و ببینم که جوجه ها با چه پشتکاری به دنیا می آیند. نوکهای ضعیفشان خیلی درس دارد که به من بدهد و من نباید خر شوم و تکانی به کمرم بدهم. باید خودم را فراموش کنم و بهار به خودم برگردم و فکر کنم زمین هنوز روی شاخ گاویست و گالیله غلط کرده با بابایش و من اندازه ی یک گاو لااقل شعور دارم که بعد از این همه سال که زمین روی شاخ او گشته خریت نمی کند و آن قدر فهم دارد که بداند کمرش خسته نشود که پرتمان نکند که تا ابد سرگردان شویم و ..... اندازه یک گاو حالیم که می شود
زندگی مترسکها هیچ فرقی با زندگی آدمها ندارد. زندگیشان همانقدر گند مزخرف و تکراریست . باید مثل آدمها کلاهشان را سفت بگیرند باد نبرد. یک لنگه پا می ایستم و کلاغها و گنجشکها و دیگر پرندگان را می بینم که می آیند می نشینند روی خاک شخم خورده و دانه دانه ذرتها را از زیر خاک که خودشان را زده اند به موش مردگی و قایم شده اند بیرون می کشند و می ریزند در چینه دان بی صاحب مانده شان. هیچ وقت هم سیر نمی شوند. یارو می آید نگاه تلخی به من می اندازد و دوباره خاک را شخم می زند و دانه می پاشد و کلاغها؛ گنجشکها و دیگر پرندگان می آیند و دانه هارا می خورند مرا به آنجایشان هم نمی گیرند. شاید هم می دانند من دوستشان دارم و مثل مترسک قبلی اصلا اخمو نیستم. حس می کنم صد سال از دیروز گذشته و من خسته شده ام و مثل سابق جوان نیستم. می نشینم روی زمین و سنگریزه ای به چند قدم آنسوتر پرت می کنم یک سنگریزه ؛دو سنگریزه ؛سه سنگریزه؛ چهار سنگریزه . هر سنگریزه ای که می اندازم یکسال جوان تر می شوم .دارم گرم می شوم. حس می کنم پیری کلن از تنم رخت بر بسته. به طرف کلاغها و گنجشکها و پرندگان دیگر به نرمی سنگ پرت می کنم. خودشان را کنار می کشند. با عصبانیت نگاهی بهم می اندازند و اصلا راضی به نظر نمی رسند. سنگریزه ها کمی خشن تر پرتاب می شوند .بعد سر پرنده ها منفجر می شود . پرهاشان فرو می ریزد. یک پرنده؛دو پرنده غ سه پرنده ؛ چهار پرنده . کلاغها و گنجشکهارا می زنم و خوب می زنم و دانه ها که قایم شده اند زیر پوست خاک راضی به نظر می آیند. یارو که می آید گنجشکها و کلاغها را دفن می کند و کاری به پرندگان دیگر ندارد
چاله ای کند و مرا تا زانو توی آن کاشت. گفت: بیشتر باید مترسک باشی. کمرت را رام می کنی یا بکنم ؟دستهایت را آرام می کنی یا بکنم ؟ بگو گنجشک گشنه ست گنجشک گشنه ست
کلاغ هم
کلاغ هم
و رفت و با غروب ریخت توی کلبه اش. خانه اش در یکی از نقاشیهای ونگوگ بود. گوش بریده ی مادر سگ با همان رنگهای اغراق شده. پنجره های اغراق شده. از بوی چرب و چیلی رنگ ها گیج و ویج می روم .زانویی ندارم تا بشود بریزم روی خاکی که از زور دانه دانه دانه های ذرت شکمش باد کرده و کلاغی نمی آید رودهایش را به هم بریزد شکمش سبک شود راحت آخی بکشد از سر آسودگی. یارو الان یک مشت خط در هم برهم و قرو قاطیست. از ظرفهای نقاشی غذا می خورد و پنجره اش رو به افقی باز می شود که یک مادر بخطا توی چشمهاش کشیده. آدم دور نمی تواند برود چند قدم حتا آن سوتر و من مترسک اینجا تا زانو
گاهی از هوش می روم. بعد که برمی گردم چشم باز می کنم می بینم صبح شده و خورشید دارد خودش را گرم می کند برای ظهر . ظهر که من کلاهم را می کشم روی چشمهام و خورشید از لای درزهای کلاهم می آید تو و پره پره می شود پوستم سوزن سوزن سوزن می شود پشت گردنم را قلقلک می دهد و در همین حین از هوش می روم . یارو نمی آید ظرف نقاشیش را بیاورد چیزی در دهانم بگذارد شکمم چسبیده به پشتم نمی توام حتا بگویم هی گنجیشک کیشت و از هوش می روم چشم که باز می کنم گنجشکی کله ی منفجر شده اش را به هم می چسباند پرهایش را از روی خاک بر می چیند. دانه ی ذرتی از زیر خاک می کشد بیرون پر می زند می آید جلوی صورت من می گوید: دهن دهن باز باز
دهانم را باز می کنم دانه در دهانم می گذارد. می رود و دانه ای دیگر می کشد بیرون از دل خاک می آید جلوی صورت من می گوید: دهن دهن باز باز
دهانم را باز می کنم و او دانه را در دهانم می گذارد شاید هزار دانه کمتر یا بیشتر چه می دانم. می رود از نهری نقاشی یا هرچی آب می ریزد در دهانم می آید جلوی صورتم می گوید : دهن دهن باز باز و آب را در دهانم می ریزد میگویم سزاور این همه مهربانیم می گوید : دهن دهن باز باز
شبها گلوله های خمپاره راهشان را گم می کنند و فوج فوج می آیند اینجا آدرس دقیق سنگرهای خودی را می پرسند. من روی خاک یک مشت خط غریبه می کشم که بعضیهاشان نوک پیکانی شکل دارند ؛ نیم قوسی خورده اند. و لی آنقدر سردر گم نیستند که خمپاره ها از این گمراه تر که هستند گمراه تر شوند. من به آنها با صدایی با نور پایین می گوید: ساعت 3 همه خوابند؛ خواب خواب خواب. خمپاره ها می روند صدای جبهه همچنان گرم و پرحوصله به گوش می رسد .گم گم رم رم .اینجا گاهی گلوله هایی می آیند ولی بعد از اینکه آدرس را بهشان گفتم همینطور خیره خیره نگاهم می کنند می گویم: فکر می کنید دروغ گفتم؟
ولی آنها همینطور زل می زنند توی چشمهام می گویم : فکر می کنید دروغگوام ؟
همینطور زل می زنند توی چشمهام. من می گویم : دروغ گو میمیره
همینطور زل می زنند توی چشمهام و می گویند: می تونیم بشینیم رو شونهات ؟
سرم را با عصبانیت تکان می دهم: نه نه نه نه دقیقا چهاربار نه و دوتا پرنده با تن گرم یادم می آید و می دانم تا بهار راهی نیست و این شانه ها ویرانشان اصلا خوب نیست.
یک روز بیدار می شوم و می بینم بهار آمده، رفته، پرنده ها جوجه هایشان را پرداده اند. مین هارا از آسمان روفته اند؛ نشانی غلط داده اند به خمپاره ها . صدای جبهه به سختی شنیده می شود . سینه اش خس خس می کند. شنیدنی دیگر نیست من تا گردن در ساقه های بالابلند ذرت غرقم و بوی چیزی مستم می کند چیزی که نمی دانم چیست و از یک بی همه چیز دیگرست که نمی دانم کیست؟ شاید خودم شاید او.... او ؟ سعی می کنم به مغزم فشار بیاورم ببینم او کی بوده؟ چکار می کرده ؟ ولی هرچه بیشتر یادم می آید می بینم اویی در کار نبوده که بخواهد کاره ای بوده باشد؛ که می بینم ساقه های بالا بلند ذرت از جا بلندم می کنند و روی دوش خود سوار و دست به دستم می دهند و گنجشکها و کلاغها و پرندگان دیگر.
یارو از کلبه اش، کلبه ی نقاشی ش . با سایه اش بلند می آید می رسد بی سلام گلویش را می جوم و خون عزیزش می ریزد روی خاک و می گویم: من می روم
جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹
ابولهولی بافته بر ساخته از مینیاتور و رویایی آمده از غروبی مربایی با چشم اندازی از شن شن شن شن شن دو کوه و یک درخت و دو گنجشک که منقار بر منقار هم د
هیکل
هیکل رو بالا می رفتم .داخلش پله می خورد . تو هر پاگردی هم یه پنجره دوخته شده بود به شهر ؛ هرچی از هیکل بالاتر می رفتی شهر کامل تر می شد . خالی از سکنه بود . البته اگه دوتا گنجشک و چن تا کفتر رو نادیده می گرفتی؛ چارستون هیکل کاملا سالم بود .مث یه نقشی که پاک نمیشه حتا به روزگاران . حالا گیرم رنگ و رو رفته بود یه دست خطی تو هر طبقه ای دقیقا وسط سقف نوشته شده بود . خیلی ریز نوشته شده بود و شاید طلاکوب بود. هنوز فرق طلا و مس رو نمی فهمیدم چیه؟ سنی هم نداشتم . اون روزا برای خیلی چیزا کوچیک بودم . دوست داشتم هرچه زودتر بزرگ شم. اون روزا برای "شیرین" کوچیک بودم ؛ برای اینکه مث "کل" از تپه ی "جیلان" بالا برم کوچیک بودم؛ برای لب گرفتن از مهدیه خیلی خیلی کوچیک بودم ؛ دیده بودم پسر خاله م تو سردابشون چطوری مهدیه رو می چسبونه به خودش و صدای ملچ ملچ و نکن نکن مهدیه چطور با احتیاط و تورو خدا آمیخته می شه. برا خیلی چیزا کوچیک ؛این بند انگشت بودم .به سر هیکل که می رسیدم شهر دیگه هیچ نقصی نداشت ؛کامل کامل بود. شبها یه گردن بند ازالماس می شد که چن تا از الماساش افتاده یا خاموش شده ؛ ولی خدایی خیلی خوشگل بود . نمی دونم وقتی این هیکل رو اینجا زدن شهر وجود داشته یا نه ؟ اینو برای چی زدن شاید یه بوالهوسی بوده ؛بابام همیشه می گفت : این کارایی که داری می کنه بوالهوسیه آدم باید پولشو خرج یه چیزی بکنه که ارزششو داشته باشه اما این یه کارایی می کنه که به لعنت خدام نمی ارزه یه خونه ساختن که این دنگ و فنگا رو نداره ؛ بری کله ی چند تا بدبخت رو بزنی گل دیوار که چی ؟ قرمزهای بیچاره و... آهی هم پشت بند این حرفاش می کشید.مخاطب این حرفاش " داری " بود. ولی مطمئنا کار "داری" نبود تا اونجا که من می دونستم "داری" دیگه خیلی سن داشته باشه پنجاه سالشه ؛اونم با التماس و خواهش ؛ ولی این هیکل کم کم مال دویست سال پیشه ؛ دلیلش هم این خط نوشته های طلا کوب سقفه ؛ تو این دور و زمونه همچین خطی تو هیچ کتابی پیدا نمیشه. یه بار که ریختمش رو کاغذ و دادمش "میهام" گفت : نمی دونم چیه؟
حالا کی اینو گفت میهام . از اون تخم سگاست .بهت قول می دم هیچ خطی از زیر دستش در نرفته ولی این خط در رفته بود جاخوش کرده بود روی سقف؛ خیلی هم طلا. تازه کی این دورو زمونه چیزی رو طلاکوب می کنه ؟هیشکی . همه برای دو ریال .....
اسمش هیکل نبود .این اسمو من براش انتخاب کرده بودم مث ورزشکارا می مونست ؛ از اون کسایی که دست به هر جاشون بزنی یه ماهیچه ی کت و کلفت و زنده لمس می کنی یه جورایی معشوقم شده بود یه مدتی بود مدرسه هم نمی رفتم اگه می خواستم چیزی بخونم همون خطای روی سقف و می خوندم. می خواستم ازشون سر در بیارم . هنوز چیزی دستم نیومده بود از اون کلافای سر در گم. شایدم یارویی که اینو ساخته می خواسته سر به سر من بذاره. ولی یه نقطه هایی داشت که آدمو اسیر خودشون می کردن نمی شد بیخیالشون شی . گاهی وقتا که ترس برم می داشت با خودم فکر می کردم نکنه خیالاتی شدم این هیکل اینجا رو این قله چیکار می کنه ؟ چرا فقط من می دونم اون اینجاست ؟ چرا من با این سن خیلی کم که به هیچی قد نمی ده می تونم تا اینجا بیام خودمو بالا بکشم اما موسا که اینهمه کوهنورده و پوز همه ی قله ها رو زده هیچ وقت نتونسته بیاد اینجا؟ مامان میگه: بعضیا سهم یه چیزی رو دارن . بعضیا براشون میاد چه می دونم هرکی یه چیزی تو زندگیش هست که تو زندگی دیگرون نیست . اما بعد می گفتم : خب راست میگه حتما فقط مال منه اما باز هم ترس برم می داشت اینجا بود که شال و کلاه می کردم و بر می گشتم خونه و تصمیم می گرفتم دیگه هیچ وقت بر نگردم پیش هیکل و باید دست از خیالبافیهام بر دارم؛ اما نمی شد. پام خیلی سست تر از این حرفا بود . هر وقت از دور قله رو می دیدم عقل و هوشم از کفم می رفت و چند ساعت بعد اونجا می دیدیم که دارم از چشم هیکل شهر و نگاه می کنم و دنبال راهیم که کلاف این خط ها رو باز کنم
یه روز میهام گفت : یه روز یه چیزی رو نشونم دادی می تونی بیاریش ؟
گفتم : چی ؟
_ یه خط ؟
_ خط ؟
_آره یه چه جوری بودن خیلی قوس داشتن انگار از کمر تاب خورده بودن یه ابرایی .....؟
_ آهااون نقاشیه
_ نقاشی نبود خط بود
گفتم : اون شوخی بود خودم یه چیزایی رو سر هم بندی کردم
_اشکالی نداره همون شوخیه رو وردار بیار دوباره
_پاره ش کردم
_ می تونی بازم بکشیش
_ فکر نکنم
_ فکر کنم بازم می تونی سعی کن یادت بیاد .ها؟ باشه؟
_گفتم که فقط برا شوخی این کارو
_اشکالی نداره دوست دارم برام بیاریش
از اون روز به بعد حس می کردم یه سایه ای دنبالمه یه سایه های که تا دهن تو پالتو غرقه و برای این تو پالتو تا دهن غرقه که من نفهمم؛که خرشم و برم و هیکل رو دو دستی تقدیمش کنم. اما کور خونده بود. تا یه مدتی دو رو بر هیکل آفتابی نشدم
دو تا دایره ی لرزان ؛ یه حباب رو به مرگ ؛ یه کمی از بید ؛ دو کف دست ابر ؛ یه لعل یمانی ؛ به چه معنا بود؟ دوتا دایره ی لرزان؛ یه حباب رو به مرگ ؟ یه کمی از بید ؟ دو کف دست ابر ؟ یه لعل یمانی ؟ به چه معنا ؟ دیگه شک نداشتم دیوونه شدم اینو به هر آدم عاقلی بگو کلی بهت می خنده بعد دیگه از دستش روزگار نداری چون همیشه می بینتت تو خیابون جایی میگن: هی چطور لعل یمانی
چه می کنی حباب رو به مرگ؟ و ملت به ریشت می خندن شایدم میهام می خواست دستم بندازه؛ ولی اون چیزی تو نگاهش بود که نشون می داد واقعا داره له له می زنه که این خطوط رو ببینه اما برای چی ؟
تو یه "جرخه" همه جمع شده بودن میهام یه کنجی خزیده بود یه چشمش به من بود یه چشمش به " پیر " پیر می گفت : یه چیزی هست که ما ازش خبر نداریم؛ یه چیزی که نباید باشه؛ یه چیزی که من هرقت دستامو رو به آسمون میگیرم دیگه خبری از کلید نیست ؛ می دونین چند وقته شال و کلاه کردم برم و نمیشه ؟
کسی هیچی نمی گفت یه چشم میهام به من بود یه چشمش به پیر
پیر گفت : از فردا باید بگردیم وجب به وجب رو باید بگردیم تا پیداش کنیم؛، یه چشم میهام به من بود یه چشمش به دهن پیر
گفتم : بابا دنبال چی می گردی ؟ بابام تمام صندوقها؛ سوراخ سمبه ها؛ حتا مادر رو زیرو رو کرد؛ خواهر رو منو ؛ خودشو شخم زد گفت : نکنه اینجا باشه؟ نکنه تو خونه ی من
من گفتم : چی ؟
اونی که باعث شده که کلید دیگه نمیاد تو دست پیر
شهر در یه چشم به هم زدن رازی براش باقی نموند خیلیا رسوا شدن ؛خیلی از گمشده ها پیدا شدن ؛ لایه های سوم خودی نشون دادن
پیر گفت : باید پیداش کنیم گفت: خیلی بزرگه خیلی
اطراف شهر شخم زده شد ملت از زندگی افتادن و رفتن پی اون چیزی که باید پیدا می شد
پیر گفت : تک تک بیاین پیش من تو خاموش خونه.
یکی یکی همه رفتن و از مخفیهایی که داشتن حرف زدن یکی که فلانی رو کشته بود و فلان جا دفن کرده بود کشیدنش بیرون سپردنش دوباره به خاک حلالیت طلبیدن ولی افاقه ای نشد
کسی رفت تو و از آن گناهی حرف زد که بچه ای را آواره کرده بود برگرداندنش خوشبختش کردن افاقه ای نشد. هرکسی رفت و برگشت کسی رازی نداشت نه مخفی نه هیچ یکی مونده بود من هنوز یه راز مونده بود اونم راز من بود ؛ هیکل
از چشم سوم هیکل داشتم شهر رو نگاه می کردم که اومد کنارم نشست. خط بود؛ گفتم :دیگه مطمئن شدم دیوون شده م خط خندید و گفت : باهات همعقیدم فقط اونایی که دیوونه ن یه همچو چیزایی می بینن
گفتم : یه خط وقتی بیاد بشینه کنار آدم یعنی یه جای کار می لنگه گفت : هومممم راست میگی یه جای کار می لنگه
گفتم : خب ؟
گفت : به هر حال پیدامون می کنن چاره ای نیست گفتم: خب برین. این هیکل یه تکونی به خودش بده
خط یه قدری سکوت کرد و گفت : خب اینم یه راهیه ولی بیش از حد سنگینه بیش از حد؛ تا اینجا تو این خاک فرو رفته ؛ وقتی گفت : خاک ؛ یه جوری شد ؛ یه گرما یا یه چیز عجیب شد.
گفتم: فقط من موندم ولی خب من یه بچه م زود پیدا میشم . برم هرجا پیدام می کنن
خط گفت : می فهمم می فهمم
گفتم : خیلی دلم براتون تنگ میشه
گفت : میخوام از من سر دربیاری
گفتم : می تونم؟
گفت : اوهوم چرا که نه
خط مث یه روز کامل بود ؛از همون سپیده نخستین تا وقتی خورشید غروب می کنه .ولی یه روزی که اصلا از این روزای معمولی نیست از اونروزایی که وقتی به یادش میاری می فهمی نه بیهوده زندگی نکردی یه همچو روزی بود . آدم اونوقت فکر می کنه عضلاتش پولادین تر و هر نفسی که تو می ده قراره یه ماه ازش بشکفه؛ حس می کنی وقتی یه گلی دهان باز می کنه توو کورترین نقطه ی دنیا تو می فهمی ؛ وقتی یه گریه می پیچه تو یه خونه تو مثلا بی جا ترین مکان دنیا و یه بچه با پوست رقیق و گریه ی گهربار ش چشم باز میکنه می فهمی ؛ وقتی یه جوونه میگه جیغ ؛ یا یه نهال سرشو بالا میاره از زیر خاک و میگه: اوه اصلا انتظارشو نداشتم خدای من ! تو می فهمی؛ وووووو ؛ صدای مردم نزدیک و نزدیک می شد : خط گفت :دارن میان تو باید بری
گفتم: دارن میان شما باید برین
گفت : خب به هر تقدیر اینجاییم
گفتم :اونا این چیزا سرشون نمیشه
_می دونم
گفتم : اونا یه چیزهایی از جنگ براشون مونده مین دینامیت چه می دونم خیلی چیزا
_می دونم
_تو تنتون می کارنشون و بعد..... خواهش می کنم
خواست چیزی بگه گفتم : من میرم یه جوری اونارو به تاخیر میندازم شما دل بکنین برین
و خودمو در چشم به هم زدنی رسوندم به مردمی که از نای جان فریاد می کشیدن
بابام گفت : پس اینجاس
گفتم : اونجاس من دیدمش
_کجا؟
راهشونو انداختم به چند قدم دور تر گفتم باید آروم تر بریم برف خیلی باریده
دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹
از خاک می آییم ؛بی هیچ از ریشه ؛ بی هیچ از ریشه از خاک می آییم و بر باد رفتگانیم ؛ نامده بر باد رفتگانیم
سقف خونه مون از کاغذ سیگار بود؛ دیوارهاش هم ؛ کف ش از همین خاکی که فت و فراوون همه جا ریخته . خودمون یه سیگار برگایی بودیم که پوست رو پوست رو پوست رو پوست پیچیده شده بودیم.از خونه هامون مقاوم تر بودیم؛ ولی این به معنای اون نیست که آسیب ناپذیرتر بودیم. اون روزا دشمنای ما قطره های درشت بارون و گهگداری هم باد کونیی بود که از اونجا میگذشت . اون روزا سالای اول و دوم بود و می دونین اون سالها هنوز چیزی اونجوری که باید قوام نیومده بود. همه چی خام بود . ما دست راست و چپمونو هنوز نمی دونستیم . هنوز نمی دونستیم کی با کیه چی باچیه ؟ (فکر کنم خیلی عقب رفتین اینقدام اون سالها دور نیست ولی شما سر از سپیده ی نخستین گمونم در آورده باشین باید بهتون بگم سر خر و کج کنین بیاین عقب تر خیلی منزل پیش ازش گذشتین بابا شما کی هستین دیگه ؟ وقتی رسیدین به رنگایی که سایه و تب بودن بدونین اون سالاست . دقیقا اول همون کاروانسرای مخروبه که خورشید از کجکیش می ریزه رو خاک و هیچ تنابنده ای نیست بخواد این همه اشرفی رو جمع کنه از رو خاک همه چی خدا هدر می رفت )
شبا وقتی ماهتاب بود _نیست دیوارام از کاغذ سیگار بود _ سایه های بلند و تبدار ما می افتاد رو تنه ی کاغذ سیگار و کارای ممنوع لو می رفت؛ اما ما بلد شده بودیم چطور بازی ای در بیاریم که اگه ماه در عمودی ترین حالت خودشم باشه پرده از راز ما برنداره. آدم هرچی جلوتر میره کله ش بهتر بکار می افته .اون روزا من و تو نداشتیم جون من و جون تو نداشتیم. خرای همو سوار می شدیم و سر از هم در می آوردیم؛ زنا هنوز گل و شل بودن چالاپ چالاپ صدا می دادن ؛این قشنگ ترین صدایی بود که دوست داشتیم همیشه بشنویم . چالا چالاپ چالاپش وقتی پ می زد خیلی دیوانه کننده بود و هر کی یه زن گل و شل تری داشت کلی داشت برا خودش . به هرحال آدما اون روزا تا اینجا تو گل و شل بودن و کثافت از همه جاشون می بارید ؛ بعد همونجور گلی و کثیف بر می گشتیم کاغذ سیگارامون و سایه های دراز به دراز به دراز می افتادیم رو تنه ی ماهزده ی دیوارها و تا صبح از هوش می رفتیم؛ تا فردا با قدرت بیشتری به کار گل بریم .
وقتی ابرا یه تیکه از اینجا ؛ یه نموره ا از اونجا؛ یه نمه از اون سمت ؛ یه خورده از این سمت ؛می رسیدن به هم و دست می دادن کار ما ساخته بود. ما یه جایی کز می کردیم و مرگ خونه هامونو با چشم می دیدیم و دم نمی زدیم ؛ بعضیامون می گفتیم پس اون هفت سال خشکسالی کجاست؟ پیش کیه؟ کی گمش کرده؟
همه جیبای لایه بر لایه مونو می گشتیم و می گفتیم: نه اون هفت سال مال خیلی بعده شاید خیلی وقت پیش ازش گذشتیم . به هر حال ما از این شانسا نداریم و ای تف به این شانس
بعضیامون هم فقط منتظر بودن ابرا برن و خستگی ناپذیر کاغذ سیگارایی که از عرق جبین و کد یمین و یه آهوی نازدار ساخته می شد و علم کنن و بگن : آهوها که هنوز هستند و قسمت خوشگل جهان رو نشون می دادن و می گفتن نمیشه از این کثافت رها شد و چالاپ چالاپ چالاپ دلایل بسیار متقن و مجاب کننده ای داشتن قوم و خویشان خوشگل ما همیشه در حسرت بار ترین قسمت زندگی حرفایی می زدند که آدم نمی توست نشنیده شون بگیره ؛ ما خیلی هیز به خویشامون زل می زدیم و می گفتیم : نه راس میگین
و دیگه به این فکر نمی کردیم وقتی قطره های درشت بارون میاد رو سرمون از گردن شکسته میشیم یا اینکه باد مثل پرتک شر گوله مون می کنه قشنگ می ذارتمون رو یه شاخه ی نوک تیز که سالها بعد باد با تکوناش بیارتمون رو خاک و بگیم: اوه چه سخت گذشت اینهمه سال؛ خیلی حال به هم زنه
قسمت خوشگل جهان همیشه باعث امیدواری و ایضا مصیبت ما بوده؛ واسه همین بعضی از مردان و زنان غیور و پاکباز ما در صدد براومدند که این قسمت و از میان بردارن . شبای زیادی می نشستیم دور هم و نقشه می کشیدیم ولی مشکل اینجا بود که بعضیهامون هنوز ترفند مغلوبه کردن خواب دستشون نیومده و بود وزود از پا در می اومدن ؛این یه خورده وقت مارو می گرفت. ما باید زیر بغل این قربانیان خواب رو می گرفتیم تا از زانو تا نشن و نقشه ی ما سر از یه جاهایی در نیاره که بگه :اینجا کجاست این خره کیه ؟ بعد بر می گشتیم سر نقطه ی اول. اما با پایمردیهای بسیار عاقبت نقشه مونو ریختیم و هرکی یه گوشه از نقشه رو گرفت و عزممون رو جزم کردیم که قسمت خوشگل جهانو نابود کنیم ؛ تا بشر روی سعادت رو در مرگ ببینه و قوم و خویشای خوشگل ما هم به خیل عزیز ما ملحق شن.
"پوست پیازی" ها کم کم داشتن سر از خاک در می آوردن هنوز خام و بی خبر بودن ؛اول از همه عدل چشمشون می افتاد به قسمت خوشگل جهانو با هر تقلایی بود خودشونو از خاک می کشیدن بالا و به ما سلام می گفتن این قدر غرق در قسمت خوشگل جهان بودن که مدام می افتادن تو جوبها و تنه می زدن به ما برای همین مدام مجبور بودن بگن : ببخشید معذرت می خوام جای دیگه ای بودم . مام می گفتیم: می فهمیم ؛ کم کم دستتون میاد بوی خوبی می دادن . یه جورایی انگار از دل قسمت خوشگل جهان اومده بودن بیرون. راستش دوست داشتیم از اوناوهم سن اونا می بودیم؛ ولی خب ما یه خورده عجله کرده بودیم و مث سگی که اون سالها اثری ازش نبود پشیمون بودیم ولی با تقدیر نمیشه جنگید. حتا عده ای از ما خر شدن و رفتن تا اینجا توی خاک و نگاهی به قسمت خوشگل جهان کردن و مث پوست پیازیا خودشونو از خاک کشیدن بیرونو و گفتن مام با اینا دنیا اومدیم و پوست پیازی هستیم. ولی زندگی خیلی بی رحمه . وقتی پوست پیازی ها اومدن ما لبه ی خشن زندگی رم فهمیدیم و همین جری ترمون کرد که کلک قسمت خوشگل جهان رو بکنیم
قسمت خوشگل جهان از سه آوای نورانی و دو بازدم از شما ل و یه تند عرقریزان از جنوب با کمی از آهو و بی دریغ آفتاب تشکیل شده بود.این اجزاش باسازشکاری ای که با هم داشتن یه شکلایی رو ترتیب می دادن که تو نفوس ما تصرف می کردن ؛ خیلی خوشگل می رفتن تو مغز استخون ما یه کارایی می کردن که ما حس می کردیم رنگین کمون و یه چیزایی از دریا و پرده ی سوم بارونیم . گروه ما یه مدت ریاضت کشید تا این چیزا تخمشم نباشه ؛اما به این معنا نبود که بهش پشت کنه چون قسمت خوشگل جهان خیلی نامرده و تا دسته فرو می کنه تو کمرت و تو باید خیلی حواست باشه بفهمی از کجا میاد و می خواد چیکار کنه؟ . یه شب با نیزه های خیلی بلندمون راه افتادیم؛ نقشه هم با ما بود و کلی به ما دلگرمی می داد. می گفت از این راه و از اون راه می رفتیم می گفتم : همینو باید بگیریم و بریم میگرفتیم و می رفتیم تو راه یه تعدادی تلفات دادیم یکی بین راه گفت : کاش یه پوست پیازی بودم بعضیامون کله شونو تکون دادن؛ بعضیامون زیر لب یه چیزایی گفتن که ناموسی بودن ؛ یه چند تایی هم به گریه افتادن ؛ وضعیت افتضاحی بود اما همیشه یه آدمای معتقد پیدا میشن که مث کوه سر جاشونن و تکون نمی خورن ؛ آدم رو خجالت زده می کنن و مجبوری بگی به هر حال راهیه که باید رفت ؛ من یکی از اون کوهها بودم و می دونستم قطع و یقین پیروزی با ماست. دوستام که برق امید رو تو چشمای من می دیدن سر شوق می اومدن و می گفتن : ای دهنشو ما می زنیم.
پرشورتر و مومن تر قدم بر می داشتن و می دونستن افتضاح چیزی نیست که آدم بخواد ازش بترسه برای همین نیزه های بلند رو محکم تر و عرق کرده تر تو دستامون فشردیم و به استوار تر و غیورتر پیش تاختیم
به هر حال ما شکست خوردیم .