۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

می توانستی بخزی در پوست کارگردانی روسی که یخ پوستش را پر کرده پشت دوربینی در استودیویی فقیر در کشوری که الان نامش در خاطرم نیست



برای سیاوش شفیعی با دوستی با تبریک زادروزش

دوست دارم بگویم

هایکویی گرم ات می کند

راههای کف دستت را بلد نیستی

اما نقشه ی گنج در جیب توست

و جزیره ای در آینده ات

می خواهی به آبهای بیشتر نزدیک باشی

در باری باشی

از هر رنگی

خطی بالا بیایی

سیگاری دود کنی بر نیمکتی در چشم عابران

در جایی دور

که هنوز گم است

و من هر چه چشم می گردانم بر نقشه ی جغرافی

و هر چه انگشت می سرانم بر گربه

پوتین

نیم دایره ها

هیچ

انگشت می سرانم بر گریه

دوست دارم بگویم

پوست می کشی بر شراب

این جگر خوابیده در خون را چهار دیوار هستی

بلند

اما می دانم

دیگر باید به نخی دود آویخت

بر تراس خانه ای

در یک داستان

در سطری سر سری از کسی که گرم را گم کرده

دیگر باید به این ریسمان آشفته اعتماد کرد

پس از هایکویی گرم شویم

و تا تو نقشه ی گنج را از جیب بیرون می آوری

پهن می کنی

روی میز

من یک چایی دیگر می آورم

موافقی ؟



۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

کمی از ماه و بیشتر سایه بیشتر ماه و کمی از سایه بگذار انگشتها روی این پوست راههای رسیدن به گنج را بیابند اگر چه کور مال کورمال






بیا بپر بغل من گناه را بگذار

و خیر و شر و سفید و سیاه را بگذار

نشسته ای به چه امید ؟

کاروانی نیست

بیا و یوسف من باش و چاه را بگذار

به زیر منت این آسمان نباید رفت

مرا بغل کن و این سر پناه را بگذار

بپیچ با تن من

با تنم ببیچ

که هیچ

بغل گشوده ترین گل

درین جهان حتا

چنین تنی که تویی نیست

که هیچ وقت

نشنیده ست

کسی از دهان تازه ی بلبل

چنین نتی که تویی

نیست

که نیست

بپیچ در سر من

صدا

شراب

گرم یا گدازنده

بپیچ در تن من جور دیگری

زنده

بشور هرچه ازین پیش

صدا و حرف و دهانهای کهنه ی مستعمل

دستمالی شده ها را بردار

م م م م م

آ ی ی ی ی ی

هووووووو

آآآآآآآآآه ه ه ه

هاآآه را بگذار

تویی که ماه تمام منی بیا امشب

در آسمان غزلهام ماه را بگذار

به گل نشسته ترین نوح منم

نشسته سرد بر این خشک

و چشم هاش به بی سوست

نه بادبان و نه موجی

که موج خیز شود پوست

که ابر شکل ببندد

گلی شبیه یکی دور

تنی شبیه یکی گرم

چقدر زنده

چه پر شور

که اشتباه کنم تورا و یک تن دیگرا را

با هم

قبول می‌کنم که اشتباه کنم

همین اشتباه را بگذار



بریز روی سینه ی این مرد

به روی این کتیبه

قدیم

عتیق

بشورانم بر خونم

بر خون خودم

لوند و کمی جلف حتا

بیا بپر بغل من

گناه یعنی چه ؟






۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

از آهسته با پوست سخن راندن با حرکت ملایم انگشتها بی صدا تر از ابر.از ابری که آهو می بندد و من که تورا به دندان می کشم میوه تر از قلبم





_انگشت در عسل گرداندن ؟

شاید

نه

این اصطلاح درستش نیست

بیشتر شاید شبیه مشروبی ست که هفته ی پیش خوردم

لعنتی مارکش را یادم نیست

سیاه و سفیدی بر بطری بود

شاید دو گربه

یا دو دهان

قطره های آخرین ریخت بر چانه ام

گودی چانه ام را دوست داری

از چانه ام لغزید پایین

خطی ساخت بر سینه

با دهان دویدی

نگذاشتی بیشتر رود باشد چند بند انگشت دیگر

اما نه

این هم نیست

شاید مثل تکاندن استخوانها باشد

در چشمه ی آب گرمی

دراز کردن پاها باشد با پوست غریبت

نه در رودخانه ی گنگ

یا در گل و لای اطراف اردبیل

دراز کردن پاها

در سایه ای

در یک ظهر کشنده ی تابستان

برای کاری بسیار هم عبث

از خانه بیرون آمده ای

با این گرما

و این کف دست سایه

مثل قرآن بر تو نازل شده

مطمینی نجات یافته ای

آن دو سیاه و سفید بر بطری

شاید دور دور بودند

که هیچگاه

هیچگاه بر بطری

به هم نمی رسند

یعنی فکر می کنند با هم پوست با پوست

اما

شاید مثل آبی ست که می آید تا اینجایت

و تو با آن بال بال زدنت درآن

مثل یک دست و پا چلفتی

مسخره است اما

اما کی میداند

شاید همین است

شاید شبیه......

شاید اصلا اصطلاح درستی ندارد






۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

اینکه مور مورم می شود از چیزی که هرچه هست تو نیست اینکه دوست دارم رد ناخن تو بر پوستم بیفتد هایکو بریزد بر این داغ نامش تن





اینکه من بایستم کوهها برقصند

اینکه من خاموش بمانم تا چراغها

این که دوار

رفته در پوست دیوار

و با سقف می آید که بیاید پایین

اما نه

یادم باشد دیگر ننوشم

تحمل این یکی را دیگر ندارم

گیرم در برق کاردها بیایی ست

و رگهای آبی اغواگرتر

گیرم تیغ فراهم

و خون فراریست از پوست

یادم باشد دیگر ننوشم

فکر کنم به بوسه ای بزرگ

دو دایره ی خیس

دهانم را در دهانت گم کنم


اینکه دهانت را فراموش کنم

در نور تند این چراغ بزرگ

این یکی را دیگر نمی توانم

و رنگهایی که از قالی بلند می شوند

و می گویند

بخار روی پوستیم

این را هم

چیزی می خواهم به تو دامن بزند

و این جز از دست خودم

بالکل

از کسی

حتا

حتا الکل

ساخته نیست


نوک زبان

بهتر همان

بیاید دندانهای ردیف پیشین تورا


دانه دانه دانه

یا لبهای تورا

قوسهایی کم خم را

خیس کند

تلخ تر از این که نمی شوم

اینکه سفید از دیوار بنشیند بر پوست

اینکه آنها

دهانهای در همشان را

یکی پس از دیگری کار بگذارند

بی حتا جیک

حتا یک جیک

خدایا حتا

حتا یک جیک

این یکی را دیگر نمی توانم

این که کوهها برقصند من بایستم

این که جا برای خط دیگری نیست

خطی که آمده تا اینجا

و چراغی در دور دست

در مهی

که از آب دیده برخاسته شاید از ابر پوست

نرم نرم

دارد روشن می شود

و من

ابرهایی که فراری اند از پوست را

می خواهم بگیرم

خالی را

و

خط از پیشانی حتا

گذشته

۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

تن از هایکوها گرم. از صدایی دور یا محو که نمی دانی از پرنده ایست یا انسانی فقط صدایی که می گوید هستی که میگوید هست




با این بدن داغ

این خون بی مهار

با این پوست فراری چه کنم ؟

با این آه

این تپش کور

از قرنها پیش

از تاریخی دور جاری چه کنم

کم بودی

در پوستم هم

تن سپردم به سوزنی های حرف

به نقشی از نشتری ریخته

راهی

با یهودیها سرگردان

دنبال لاشه ی درختی

پوستی این کف دست


آرامگاهی


حالا اینجا

مرده


با این یادگاری چه کنم ؟

نه تن روبی از خطهای آواره

نه آرواره برداشتن از پوست

نه از برهنه ی خویش چشم فرو پوشیدن

نه حتا تو دیگر

هیچ

نمی تواند این لحظه را

جوری برساند به لحظه ی بعد

که من این لیوان را

بی محابا

به لب می برم






۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

با فراوان سایه با ابرهای درهم و ابروهای درهم تر و چینی که نوک پا نوک پا می آید و چروکها را کامل و چهره با دود سیگار می رود

گاهی دختر بابایت هستی

گاه از مردی

مسافری

که هوس کرد

سیگاری دود کند و کرد

قرار نبود

نقشه ای دگرگون شود

یا

کسی دست در چیزی ببرد

هوس سیگاری تنها

پایی را سست کرد


دختر بابایت که هستی همسایه ایم

تاکی در سرازیری می شوم

رودخانه ای شرحه شرحه

سری بر بالشی از پر قو

حتا او

دختر آن مرد اما که می شوی

تاک هست

همسایه هستیم

اما ریگی

پا آزار

تاک را

از تک و تا

می اندازد

و ناچار

به این فکر میکنم

یک مرد

چرا این قدر عمیق

پک می زند به سیگار

و دود

مثل گره های کور

از دماغ

دهان

می ریزند بر ابروها

و موهای تنک بابایت


دختر بابایت که هستی

کمی از مرطوب تو در پوست

ذره ای از تو زیر ناخن

چیزی زیر دندان


آدم را اما دور می برد آن مرد

حالا هر چقدر که می خواهد پا آزار باشد کفش

تا دیگری های ابر و

بازی های سایه

دختر آن مرد که هستی

بیایی در دورهاست

چیزی در مشت

دختر بابایت اما که هستی

دختر بابایت اما .............

دختر بابایت باش

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

نسیم از روبرو بیاید صدایم از حماسه بلرزد نوت بچه هایی در گوشتم سرگردان . نشان خانه کسی را بپرسند کسی که دستانم را برای او بزرگ گذاشته ام



دائم نمی توان که از آبی آسمان ساخت

یا موج موج رود و دریای بی کران ساخت

هی ابر می نویسم

سیراب و سبز

اما

با این حروف سربی باران نمی توان ساخت

بی ماه و

بی ستاره

بی حرف و

بی اشاره

جسم مرا زمین سوخت کار مرا زمان ساخت


کشتی نوح اینجا گل خور ترین نهنگست

دریای تخته در گم

شوری گریه مارا

از پاره بادبانست

دستی به روی ابرو

گیرم که سایبانست

تا دور خشک تا دور

تا دور هیچ تا دور

سیلی نمی دوانی

توفان نمی توانی

باید نشست باطل

با فقر بادبان ساخت

_ آخر نمی توان که بی دور بی افق بود

بی جاده اسب آموخت

بی اسب ناگهان

تاخت

_ بی هوده فک نجبان

(از هر غبار راهی باید که آسمان ساخت )

بی هوده دورها را

در دورهای در گم

پی جو چقدر هستی؟

پیوسته همچنانی

باید که همچنان ساخت

ممنون هیچ باشیم






۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

دست می کشی بر بی حسی های پوست می دوی پابرهنه دریک آه برخاسته حتا از شادمانی دم افزایی دست می کشی بر پوست تا اورا بیابی او گرم است




یعنی با ده درصد الکل می شود

تورا

از یک تا هزار پیدا کنم ؟

انگشت بگذارم روی کسی

و بگویم

آه خدای من

تو


در دستهات بگیریش مثل کبوتری گرم

یا اینجور

تردی اش وسوسه ات کند

زیاد فشار بدهی می شکند


و درهای پوست

با کلید شدن دندانها باز می شوند

سرگیجه گیجه بازی بازی می کنی

با خطی

که از کمر لیوان

دست بر عصا هم نمی تواند بلند شود

و دنیا آن بیرون هنوز چراغ قرمز دارد با چند آدم بی درب اما داغان

و مقداری مغازه


با ده درصد الکل می توانم تورا یکی از هزار پیدا کنم ؟

یکی از هزاران مور و ملخی که در هم

یک خط دیگر بریزم پر رنگ تر می شوی ؟

این گریه با الکل قاطی که می شود

الکلیست که گریه خورده است

از ده درصد اما تجاوز نمی کند


سعی می کنی پر کاهی باشی

جزر را بکشی به اتاق و مد را بدهی به کسی که رو در روی تو

لیوان از پی لیوان می دود

دنبال سوراخ موشی

و درهای جهان چار قفله بسته است

کسی که

عددی نیست

از یک تا هزار

یا گیجی

یا تخته پاره ای

خرابه ایست

از قضا

اینجا

آفتابی شده

فقط می داند چشم که باز می کنی هیچ تازه ای نیست

اگر چیزی هست پشت پلکهاست

پس ببند

شاید اینجا چشمت افتاد به یکی از هزار

و انگشت گذاشتی بر کسی

و گفتی

خدای من

تو

اینجا ؟

حتا به دروغ




۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

در هوا دنبال چیزی یا کسی نیستم در رشته ها در خیسی های هوا که همیشه چیزی برای یافتن هست چیزی گم می کنم



من در این کوه درست است که پژواک ندارم

ولی از بخشش فریاد خود امساک ندارم

پیش من نقطه ی گنگیست سماوات که دیریست

در فراموش تر خاکم و افلاک ندارم

چشم با هیچ بجز عقربه ی ساعت مستی

گوش با هیچ بجز زمزمه ی تاک ندارم


پاک از دست خودم رفته ام ای عشق

خوب شد غیر تورا من دگر ای پاک ندارم


پس چرا چشم بدوزم به تو ای آبی بالا


من مگر عرصه ی پهناور این خاک ندارم ؟!!

https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3763401052616632593-3222713032001893041?l=mahgir.blogspot.com

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

کمی از مرطوب تو بر پوست لختی از تو زیر دندان .گاهی دختر بابایت هستی گاهی از مردی رهگذر مسافری که هوس کرد سیگاری دود کند و کرد




می شود در سه سطر

فانوسی کاغذی

قبل ازآن شب

کلاهی لبه پهن

زنی با پوستی کاغذ نازک

خوراک مرکب سیاه

و قصه ای از عهد قدیم

عهد دروغ حتا

و مهم تر از اینها

یک بادبزن

جاداد ؟

در این هوای گرم که یک دوست در دنیا نیست

با او لبی بزنی

دوستی

ـ زنی مرکب سلوک ـ

جوری که بعد از کار انگشتت را بو کنی

بر صورتت بگذاری

بردماغت

جوهری شود چهره ات

و دست بر هرچه که میگذاری برای ابد گاوی پیشانی سفید شود

ریخته

نریخته

بر غاری

که یک بند انگشت آتش

عجیب را

می لرزاند بر دیواره اش


در هایکوها

جا برای اینکه پاهایت را دراز کنی نیست


در هایکوها

تا می‌خواهی بیایی

رفته

و همین زیباست

همه چیز پلکیست


پشه ها

گرمایی بن‌بست

برگهای راکد


در این هوای گرم

به مانیتور نگاه می‌کنم

سعی می کنم نامی را بخاطر بیاورم

نامی دور

حرف سوم اش سین است

سراسیمه می‌دوند کسانی که می‌خواهند باشند

با سین های سراسیمه

دست از تقلا بر می دارم

ترجیح می دهم به پشه ها فکر کنم

تا چیزی در دور






۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

حتا تکانه ها تکانه ها حتا جنبشی نمی آورند سیلی که راه کج کرده به پهلویی دیگر می گرید و راهنمایی نیست بگوید از کجا گریه بازی حتانیست




لیوانی که از آن نمی توان نوشید

آدمی که نمی توان بغل کرد

میزی که نه تکیه گاهی

نه هیچ

نه خطی که سیاهه ی اعمال شود دست کم

همه بر دیوار .


پایه بر آب و

قوسی خیره به درگاه

انگشتی نمی چسبد به زنگ

زنگ بچه نمی شود

بچه ونگ

رنگی سراسیمه شود در این اتاق

پدرم به خوابم نمی آید

بچه شوم

ونگ

زنگ بزنم

رنگی سراسیمه شود

با اتاق بی اتاق

سایه ی خودم هم نیستم

لیوان خودم

میزخودم نیز

سایه ی پدرم هم

ابری راهش نمی افتد به این اتاق

پدر چتر نشده سالهاست

نارونی پیر

دور

دیر

و گنجشکها و برگهاش بس است .

دنیا در دوقطره خلاصه

من و تو یک کاسه

یک کاسه نمی شویم

استخوانهام سمت تو بدود

تا چه حاصل آیم

تا چی بدوم سمت تو ؟

تا تو کی بخواهی ؟

ماه شاید

پرنده ای در پندار

یا یک کهنه سرباز

با ساچمه های در سینه اش

مثل آشیانه ی دست نخورده ی یک کبک پر از تخم

وقتی سر گذاشته ای به بیابان

یا عابری که تا می خواهی بیایی که ...

رفته

بگذار استخوانهام سمت تو بدود

اصلا ماه

ماه بخواه

تا آن قدر ماه که دهانت قفل

هیس بگیرد جهان را

بگو تا آخر دنیا بدوم می دوم

هر چقدر هم که راه

لعنتی بگذار استخوانهام سمت تو بدود

و بوسه ای که پر داده ام

بگذار در آشیانه اش

گنجشک

بنشیند

ندوز

قیچی و بال نه


این لیوان بیفتد نمی شکند

و همین نا امن کرده جهان را

زلزله بیاید

میز میز

خط بی تکان بی رعشه یی ریز

بدوم در رگ کسی

از سقف بتاب از سقف

از سقف بیا از سقف

با سقف بیا لعنتی با سقف

آن "دو تا" منتظرند

بغلم کن

که آن "دو تا" نیز

که میز میز

تشنگی از کوزه تراویده

می شود از سراب

آب برداشت

بگو می شود بگو