داشتم دیوانه می شدم می دیدم که راه خانه تا اداره، راه اداره تا خانه، همه اشاین کلمه را تکرار کرده ام: چرا چرا چرا ؟
این در و آن در می زدم تا نقطه ضعفم را پیدا کنم . از همکارانم سوالاتی می پرسیدم که برایشان عجیب بود... نقطه ضعفم را پیدا نمی کردم
کوچکترین واکنشی ویرانم می کرد . اگر در اتوبوس، کسی از من کناره می گرفت،یا زنیجوری بهم نگاه می کرد،یا اگر توی تاکسی کسی خودش را مچاله می کرد، آب می رفت، تا می شد تا تنش به من نخورد ، بغض می آمد و چنگ می انداخت به گلویم؛ممکن بود حتا به گریه بیفتم اماجلوی خودم را می گرفتم. گاهیکلن از خودم نا امید می شدم .بعضی وقتها کهزنی زیبا توی پیاده رو، اتوبوس ، یا جایی بهم لبخند می زد دوباره توانم را بازپس می گرفتم و همه ی آن شکستها را فراموش می کردم. اما این پیروزی حقیر چندان بی اعتبار بود که تا خانه دوام نمی آورد.اعتماد به نفسم را از دست داده بودم.مثل بچه ها شده بودم.پرخاشگر ،عصبی ، وهمیشه ی خدا شاکی ....ساعتها مثل دیوانه هاجلو آیینه به چهره ام نگاه می کردم ولی"او" از من زیبا تر نبود .فقط کمی موهاش از من خوش حالت تر بود .اما این دلیل نمی شود . به اندامم خیره می شدم به عضلاتم ؛ گیریم او کمی ورزیده تر بود ولی دیگر جوری نبود که من پیشش کم بیاورم. کاش به ورزشم ادامه می دادم.می دانم اوورزشش از نان شب برایش واجب تر است.چند بار سعی کردم ورزشم را از سر بگیرم اما همیشه چیزی بود که نومیدم کند.خدایا خدایا چه فکرهایی که نمی کردم . حتاآلتم را در می آوردم و وارسی اش می کردم مال او ازمالمنبزرگتر بود؟ اگر بله مگر چقدر می توانست بزرگتر باشد؟ولی مال من خیلی بزرگ .... خدای من چه فکرهایی که نمی کردم .اما آدم از زنها چه می داند؟ چه می داند در سر آنها چه می گذرد؟ او چه چیزی داشت که زن من اینجور شیفته اش ؟ ...
می دانستم همین روزهاست که ترکم کند . دوست نداشتم صبح که از خواب بیدار می شوم ببینم او نیست،بفهمم چمدانش را بسته و دست در دست او چند خانه آن سوتر یا شهر دیگری هستند و به ریش من می خندند.دوست نداشتم خوار شوم.
حالا اینجام. گوشه ای این کافه، کافه قفقازو دارم گافاریک صاحب سبیل کلفت و خط مخوان کافه را نگاه می کنم. آن بیرون سگ هم پرسه نمی زند .برف آمده تا اینجا ، چاره ای نداشتم. مجبور بودم. فکر اینکه صبحی از خواب بیدار شوم و او مرا ترک کرده باشد کابوسم شده بود. من حتما خودم را می کشتماین بود که نشستم و با خودم فکر کردم .... فکر ....؟ بیشتر زار می زدم و گریه می کردم . دیگر واقعا بریده بودم . چه شبهایی که می خواستم با همین دستهام .. از تصورش هم حتا مو بر تنم راست می شداز بستر فرار می کردم و می رفتم در تاریکی آشپزخانه می نشستم.آنجا برق کاردهادیوانه ام می کرد یکی دوتا یشان را در دست سبک سنگین می کردم حسی مثل همخوابگی آن روزهابه من می دادند اما کارد از دستم می افتاد بر کف آشپزخانه و من گریان از آشپزخانه پا می گذاشتم به فرار و سر از خیابانهای سوت و کور شهر در می آوردم. توی آن سکوت ابدی راه می رفتم. مدتی این عادتم شد. وقتی زنم به خواب می رفت من بیرون می خزیدم از بستر، لباسم را می پوشیدم و می زدم به تاریکی و تنهایی؛سعی می کردم حواسم را بدهمبه مغازه ها؛ تاریکی دیوارها؛ پیاده روهای خالی؛پرسه های شبانه ام تمامی نداشت. چنان در فکر غرق می شدم که وقتی صبح می شد می فهمیدم از این سر این غول عظیم سر در آورده ام و ناچار با عجله تاکسی می گرفتم قبل از این که زنم از خواب بیدار شود می خزیدم به بستر؛ زنم همانطور پشت به من خواب بود. شاید هم می دانست و خودش را به خواب می زد ولی پرسه های شبانه هم شفابخش نبودند و باعث می شد که من خودم را احمق تر حس کنم. خودم با دست خودم فرصتی داده بودم تا او تمام شب را توی خانه من با زن من .........
حالا اینجام و چشم دوخته ام به گافاریک با آن سبیلهای قطورکه با آرامشی قدسی به مشتریهاش می رسد . لبخندی تحویلم می دهد و با اشاره می گوید: بازم قهوه؟ و من با اشاره می گویم: نه
الان هم حس می کنم احمقم اما چاره ای نداشتم. نباید در این دام می افتادم . آنها دست به دست هم داده بودند و می خواستند تحقیرم کنند. ولی من نباید چنین فرصتی به آنها می دادم . بالاخره تصمیمم را گرفتمتصمیمی حساب شده . اینجوری انتقامم را از آنها هممی گرفتم . جای اینکه صبحی چشم باز کنم و ببینم او ترکم کرده، کاری می کنم که او صبحی چشم باز کند و ببیند که من ترکش کرده ام .بله این بهترین راه بود . حالا من اینجام و چشم دوخته ام به گافاریکو آن بیرون برف .....
می گفت : اگر می دانستم این اتفاق افتادهمیبردمش پرتش می کردم توی دره ی واشووخوراگ گرگها شود . نمی گذاشتم کار به اینجاها بکشد .
گفت کاش می گذاشتم همانجا بماند اینقدر درد بکشد تا بمیرد.
میگفت : دیگر تا ابد سرم را نمی توانم بالا بگیرم
از آن آدمهایی بودکه بیشتر توی بحر فکر و خیالاتند . آدمهایی که زیاد با کلمات کاری ندارند . فقط یهخخ خخخ می گویندو هرررررررو چند صوت سر درگم دیگررا که فقط بزها و گوسفندها از آن سر در می آورند. حس می کردم این حرفهارا بارها گفته . اما به کی ؟ نمی دانم شاید با خودش .
پرتک سیاهی به تن داشت و لچکی هم به سرش بسته بود .غبار گرم هژدانه بر روی و موی اش نشسته بود .
_ نمی دانم چرا این هواپیماها نمی آیند بمبی بیندازند روی سر ما و خلاصمان کنند. این روزهادیگر دست و دلم به کار نمی رود . می رومتو دشت سراسیاوخدا خدا میکنم گلوله ای از غیب بیاید یا چه میدانمعراقی ها اشتباهی خمپاره ای بفرستند بیاید روی سر من خراب شود یا پایم برود روی مین
بابا گفت : ای بابادنیا که به آخر نرسیده
_ به آخر نرسیده؟رسیده دایی . چند وقت پیش پسر مراوگرفته بود سراسیاوپاش رفته بود روی میندایی من میروم آنجا پایم را محکم می کوبم روی خاک شایدمینی باشدخلاصم کند . تو این یک قلم هم شانس ندارمشاید بگویید دیوانه شدهبا چاقوم می افتم به جان خاک شاید بخورد به مینی چیزی خلاصم کند جرات ندارمرگم را بزنم
_ اونوقت چیزی درست میشه ؟
_ لااقل دیگر خواری نمی کشم
بابا استکان چایی پررنگی جلویش گذاشت با خوشه ی رطبی کهمیهمان خود آورده بود و گفت : خدا کریمه ایشالله درست میشه
می گفت : خاص علی را به خواب دیدهاشاره کرده طرف شهر گفته برو مال خالوان کمکت می کنندگفت خاص علی گفته و گرنهخراب نمی شدم روی سرتان
گفت : حتم دارم کار آن گروهبانه بوده . باید همه ی گوسفندهام را بفروشمو از اینجا بروم . اینجا دیگر جای ما نیست . فقط مانده ام با این توله سگ چه کنم . دلم هم نمی آید ......
وقتی حرف می زد با نوک انگشتشطرح گلهای قالی را به هم می زد بعد دوباره درهم برهم شدگی گل قالی را صاف می کرد .سرش پایین بود .وقتی حرف می زد شقیقه هاش منقلب می شد .
بابا گفت : به هر حال اتفاقیه که افتادهبعد پرسید : خودش میگه کارکیه؟
خودش میگوید: کار خداست
بابا خندید و گفت : کار خدا ؟
_ کور و کبودش کردم ولی میگوید :کار خداست .دستش را انداخته ام گل گردنش ولیمیگوید کار خداست کار خداست . بهش میگویم بگو کار کدام نامردیستتا لااقل دستمان به جایی بند باشد .
بابا گفت : چاییتو بخور سرد شد
گفت : سنان بخورم
بابا گفت : با این جلز و ولز کردناچیزی درست نمیشه .اول از همه باید بفهمیم کار کیه
گفت : شک ندارم کار آن گروهبانست . اصلا پرشه پرشه شرش بود
_ هیچ نشونه ای آدرسی ازش نداری ؟
_ نه با دو سه تا سرباز مهمانمان شدیک شب ماندند و رفتند . تو ی آن صحرا یا ارتشی می آید یا بسیجی . جنگ است دیگر . ما هم خیر سرمان آنجا بز و گوسفندهایمان را می چرانیم . همه بهش می گفتند گروهبان .
بعد انگار چیزی یادش آمده باشد گفت : نمی دانم چرا اینها هنوز هستند .مگر نه اینکه طاغوتی هستند ؟
بابا گفت : شاید هم واقعا کار اون نبوده .باید از زیر زبانش بکشی بیرون .
_ گفتم که خودش دری وری میگویدیک روده ی راست که در شکم ندارد . تا الان هزار بار خواسته ام هم اورا بکشم هم خودم را .
_ خرنشی یه همچو کاری بکنی ! اصلا الان خودش کجاست؟ چرا باخودت نیاوردیشفکر نکردی دوست دارم خواهرزاده مو ببینم . شما که دیگه با ما بیگانه شدی صد رحمت به بغیران . رفتی سیاه چادر زدیتو اون واویلاهیشکی ازتون خبر نداره
_ پله بد نامی را بکشانم دنبال خودم که چی ؟
_ الان تنها ....تو اون صحرا.. بیچارهاز ترس می میره
_ انشالله بمیردخیال همه راحت شود . نگرانش نباشید الان هم خانه ی زن عمو بتول است . از این به بعد دیگر باید برایش پاسبان بگذارم . چقدر برایش زحمت کشیدم . چقدر..... خودم را ببین دایی ، نه زنی، نه بچه ای ، حالا بایدتخم سگ دیگری را نان بدهم . سر ورداری نداریم .
چاییش سرد شده بود برای همین یک نفس چایی را سر کشید . بابا به خواهرم کهمظلوم نشسته بودگوشه ای و خودش را به چیزی مشغول کرده بود گفت : به مادرت بگو سفره و بندازه . خواهرم می خواست مابقی داستان را بشنودبرای همین دلخور بلند شد که برود به مامان کمک کند . این پا و آن پا کرد ولی هیچ بهانه ای نتوانست بیاورد این خواهرم یک موز ماریست .
خرمایی به دهن گذاشتم و ناخواسته هسته اش را هم قورت دادمو به سرفه افتادم بابا چایی خودش را داد که من بخورم . وگفت : دنبالت گذاشتن بابا؟ فرار که نمی کننو ظرف خرما را هل داد طرف من
_ خرمای خودتونه دیگه ؟
_ بله داییچند تا درختهستکه هرسال چند خوشه خرمامیدن
_ به هرحال دستت درد نکنه
آه عمیقی کشید و دوباره شروع کردبا نوک انگشت طرح گلهای قالی را به هم زدن
_ دایی دیدی مرگی چه بلایی سرمان آورد؟
و زد زیر گریهخودش را تا به حال کنترل کرده بود ولی دیگرنتوانست مقاومت کند و شانه هایش شروع کرد به تکان خوردن
بابا به من گفت :برو دستمال کاغذی رو بیار
گفتم : تا من نیومدم چیزی نگین باشه تورو خدا
بابا اخمی کرد و گفت : برو کاری که گفتم و بکن سر خور
بدو رفتمکه دستمال کاغذی را بیاورمخواهرم داشت به مامان چیزی میگفت من فقط خودشه را شنیدم مامان لب هایش را گاز گرفت گفتم : چی خودشه ؟ مامان گفت : هیچی حرف زنونه ستدنبال چی فرستادت ؟
_ دستمال کاغذی
دستمال کاغذی را به بابا دادمبابا به خواهرزاده اش گفت : خیله خب خیله خب بیا اشکهاتو پاک کن و چند برگ دستمال کاغذی داد به مهمان
اشک و آب بینی اش را پاک کرد و باز شانه هایش تکان خوردچند رعشه ی خرد بود که آنها هم باید منتقل می شد به شانه هاش . بابا گفت : من به حاجی میگم کاراتو راست و ریس بکنهاون خرش میره
_ توی بیمارستان حرفهایی بهم زدند که از خجالت دوست داشتم زمین دهان باز کند مرا ببلعد
و دوباره چشمهای نمدارش را پاک کرد
من دو انگشت ازش دورتر نشسته بودم و با عصایش که گره گره گره گره بودبازی بازی می کردم نه بابا شکایتی داشت نه او
_ کاش میدامش به پسر مراوگ . اینهمه سر شکستگی هم به بار نمی آمد بعد انگار که بابا از او خواسته با اصرار فراوان که از پسر مراوگ حرف بزند ادامه داد
میدانی دایی جان پسر خوبی بود اهل کار. اما خواهرمبا آن چشمهای زاغبا آن تراش بینیبا آن بژانگ سیاه
من دو انگشت ازش دورتر نشسته بودم و با عصایش که گره گره گره گره بودبازیبازی می کردم نه بابا شکایتی داشت نه او
بابام سراسیمه پرید وسط حرفش و با افتخار گفت : خب حلال زده به داییشمیره بعد انگار حرف ناجوری زده باشد با سکوتش خواستکهخواهرزاده اش ادامه بدهد
دلم نمی آمد بفرستمش وردست مادر خولی که لاس گاوها و پشکل گوسفندهاشان را جمع کند . الان هم که پیش من است همین کارهارا می کند ولی خب ... می دانی دایی سختم بود . دلم نمی آمد . مراوگهم همه ی حرفهایش ناسزا و نام و نسق بریدنست .... حیف نیست آدم فحش بشنود آن هم خواهرم .... برودو بیاید و خسته شود و دم نزند؟ آدم دوست دارد راه رفتن خواهرم را تماشا کند
عصایش با قوسی که در دسته اش داشتشکل یک سوال بودمن انگار که جلوی جمله ای گذاشته باشمشراست و سیخ نگهش داشتم
_ بیچاره آنجا هم پاگیر من شد . غروبا می رفت روی یک تپه و غروب را نگاه میکرد من هم که حرفی باهاش نمی زدمشبها که بر می گشتمخورد و خوراکم آماده بود می خوردمو از خستگی نمی خوابیدم مثل سنگ می افتادم تا صبحزود بیدار شوم و .....کاش میدادمش به پسر مراوگ یا
بابا گفت : کاش روزی می آوردیش هم میدیدیمش هم خودم شوهر خوبی براش پیدا می کردم .. تو الان چند سالته از سی گذشتی ها ؟
_ سی و نه چهل حساب سال و ماه از دستم دررفته
_ من تو این چهل سالهفت هشت باری بیشتر ندیدمت. خواهرمهمون 10 سالگیت از دنیا رفت و بابات دیگه طرفای ما آفتابی نشد . شما رم برد تو لاک خودش . حالا بابات آدم نجوشی بودتو نباید میگفتی خالویی دارم یا نه ؟ شدی فن بابات . حالا تو هیچی ، اون خواهرتو نباید میاوردی ما می دیدیم . شاید اون دوست داشت با ما باشه .
_ دایی زندگی ما که سامان درستی ندارد . کوچ وبار . مگه پس و پولهمیگذارند . نمی شود یک دقیقه ولشان کنی . ما هم نصیب مان این شده . کاش داده بودمش پسر مراوگ ..... بعد انگار که چیزی بهش هجوم آورده باشد لحظه ای منقلب شد
_ نکند پسر مراوگ .... ؟و دهانش همانطور باز ماند
_ نمیشه همینجوری الکی به مردم تهمت زد
_ اگر بوده باشد باید مرگی بهم بگوید نه ؟
_ شاید می ترسدشاید .....
_ همه اش میگوید کار خداست کار خداست
_ دایی خدا ناوس داره
_ استغفرالله این چه حرفیه
من کم کم داشت چیزهایی یادم می آمد از یک داستان . حس می کردم همه چیز دارد جور در می آیداینها حتا درخت خرما هم داشتند
گفتم : بچه هه حرف هم میزنه
گفت : نه هنوز تو شکم مادرش استبعد پرده ی اشکی آمد حلقه بست در چشمهاش . لبخند محوی هم روی لبهایش خودی نمود . بوی مطبوع غذای مادر پیچید در فضای خانه . بابا مرا ساکت کرد
گفتم: شاید کار یهفرشته ست
بابا گفت : خیله خب بسهبرو به مامان کمک کن سفره رو بندازه
گفتم : خاله حرف نمی زنه نه ؟
_ فقط گریه می کندچون خیلی زدمش . دستم بش... باقی جمله اش را نشنیدمچون فقط لبهاش تکان می خورد بی صدا
موسامیگفت:محال ممکن است که یک فرشتهبه شکل یک گروهبان در بیاید
گفتم : مگه آغی هم گروهبان نیست ؟
_ اون فرق داره ، طاغوتی نیست ، کلی هم ریش داره
_ شاید اون گروهبانه مث آغی بوده
موسا به علامت "نه "سرش رابه عقب تکان داد
_ کاش ازش می پرسیدی که با بچه هه تو شکمش حرف هم میزنه ؟
_ شاید بزنه ،
_ باید مطمئن شی
من می دانستم که با بچه اش حرف میزند هزار بار رقیه خانم را دیده بودمدست بر شکمش می گذاشت و میگفت : قربونت برم الهی . خدایا بعد از سالها یک بچه بهشان داده بودمن می دانستم و مطمئن بودم مرگی با بچه اش حرف میزند
_ میزنه
_ از خودت در نیار
_ از خودم در نمیارم فامیل ماست ومطمئنم
موسا با اصرار عجیبی می خواست ته و توی ماجرا را در بیاید
_ اگر واقعا کار خدا باشد چی ؟
خواهرزاده ی بابا انگار که سر از سرزمین دیگری در آورده باشد و آدمهایی با چشمها و دهانهای آنچنانیبا کلماتی غریبهدوره اش کرده باشنددست و پایش را گم کرده بود تنها جان پناهشطرح گلهای قالی بود که عصبی آنهارا به هم می زد با نوک انگشتش دوباره صافشان می کرد . گاهی سرش را بلند میکرد خنده ای به لب می آورد در پاسخ حال و احوال پرسیدن دیگران . دوسه نفر از فامیلهایمان آمده بودند . تا دنبال راه و چاره ای باشند . همه داستان را می دانستند برای همین چند دقیقه ای نگذشت که سخت در پی به دام انداختن آن نامردی بودند که این بلا را به سر خانواده ی ما آورده .بعضی ها با گروهبان موافق بودند بعضی ها با پسر مراوگ بعضی ها هم حرفی در دل داشتند ولیچشمشان که می افتاد به چشمانخواهرزاده شان پروا می کردند ازبرملا ساختن حرفشان . من مداممیرفتم و می آمدم یک لحظه در میان زنهاچند دقیقه در میان مردهاکار منچای آوردن بود و استکانهای خالی را برگرداندن تا دوباره پر شوند واین حرکت سرسام آورمرا به خلسه فرو برده بودمثل ربات در آمد و رفت بودم هیچ شکایتی نداشتمزنها برای خودشان داستانها ساخته بودند
مادرم داشت همینطور که در استکانها چای میریخت به عصمت خانم می گفت : دختره اینقده خوشگله اینقده خوشگل. چشای درشت ، بژانگ سیاه . آدم حظ می کنه فقط نگاش کنه برادر خوشم عاشقش میشه . چه برسه به یه گروهبانی که ......و گفت برو چرا وایسادیگفتمچیزی نگفتم پشیمان شدم و چای هارا بردم برای بابا و دایی ها . هنوز بر سر اینکه پسر مراوگ بوده یا گروهبان به توافق نرسیده بودند حالا داشتند دنبال آدم موهومی می گشتندکه ممکن بود عراقی باشدیا حتا از گوش برها . دایی کوچیکه گفت : توی آن توپ و تانک و گلوله چطور هنوز موندین
خواهرزاده گفت : نه خیلی به جبهه نزدیک نیستیم . صداش را می شنویمولی نهبه جبهه نزدیک نیستیم
_ منافقی گوش بری کسی ممکنهبیاد اونورا مگه نه
_ بله ممکن است راستش من خودم چند تایشان را دیدم که از کنار ما گذشتن ولی خب کاری به ما ندارند . نمی خواهند دیده شوند می فهمید که ؟
_ بابا شما چه دل نترسی دارین
_ کارما همینست دیگر . بخاطر جنگ که زندگی را نمی شود تعطیل کرد .
دایی کوچیکه هنوز متقاعد نشده بودو اصرار عجیبی داشت که آن شخص موهوم از گوش برها باشد . برایم تعجب آور بودمیگفت : اونا براحتی میتونن بیان و برن کارشونهشاید هم روزی که تو نبودی اومدن و .... دیگر ادامه ندادولی خواهر زاده زیر بار این حرف نمی رفت و سر سختانه مقاومت می کرد . گویا کسی دیگر نمی خواست به گروهبان یا پسر مراوگفکر کند . این فک و فامیل ما هم که فکشان گرم شوددیگر دست خودشان نیست سر از جاهایی در می آورند که به عقل جن هم نمی رسد . بشکع بشکه هم چای می نوشنداستکانهارا خالی کردندو من مجبور شدم دوبتاره برشان گردانمکه پر برشان گردانممادر داشت آب در سماور می ریختعصمت خانوم داشت می گفت : گناه دیگران را می شود شست . خدیجه میگفت: خب اینا شب و روز پیش هم بودن با هم خوردن و خوابیدنشیطون یه گوشه ای بیکار که نمیشینه
من گفتم : کیا ؟
مادر گفت : حرف زنونه ست . برو هروقت چایی دم کشید میگم بیای ببری
عصمت خانوم گفت : اگه اینجور باشه که .....
مادر که انگار دچار حمله ای عصبی شده باشد تکانی خورد و گفت : گوشم کر
من نمی خواستم بروم پیش مردهاچون اینجا حرفهای دیگری گویا در جریان بود رفتم پیش خواهر موز مارم نشستمکه لبخند موذیانه ای بر لب داشتبه خواهر تکیه زدم و منتظر حرفهای دیگر از زنها بودم . انگار که خطای بزرگی کرده باشم گفت : چیه هی خودته آویزون میکنی به فاطیمگه نگفتم پاشو برو پیش مردا . بد جور عصبانی شده بودجوری که همه یکه خوردندچاره ای نداشتم که بروم پیش مردها
معلوم بود مردها دست از جستجو کشیده بودند گویا سراسر شهر را شخم زده بودند و کسی نیافته بودند که بابای بچه باشد . حاجی دستی کشید به ریشش و گفت : به هر حالاتفاقیه که افتاده کاری هم از دست کسی ساخته نیست . این بچه هم که گناهی ندارهدختره هم.... لااله الا الله
خواهرزاده گفت : میشه اسم بچه رو تو شناسنامه ی من ...؟
_ میشه یعنی ؟ بابام با تعجب چشم دوخته بود به حاجی
_ والله چی بگم ... ولی خب ... میشه اسم یه بابایی رو.....
_ کی مثلا چه کسی ؟ از فامیلهای خودمان
_ اگه شما یه سری بزنین به قبرستانی که نزدیکی های شماستروبروی امامزادهاسمهای زیادی می بینی ؟ خیلی ها تو جنگ کشته میشن خیلیها کسی از اسم و رسمشان با خبر نیست خودتان در جریانید که ....
_ ها بلهمی دانمبیچاره ها
_ با این حرفایی که شما زدی من فکر نمی کنمکه دستمون نه به اون گروهبانه برسه نهمی تونیم کاری به پسر مراوگ داشته باشین نه این که تو ........
بابا با سر حرفهای حاجی را تایید می کرد
من و موسا واقعا به نتیجه رسیده بودیمو می دانستیم قضیه از چه قرار است ولی بزرگترهای ما نمی دانم چرا متوجه نمی شدندالبته من و موسا خوردیم به همان حکم معروف " این دیگه تو علم خداست " و البته تسلیم هم شدیمبه قول حاج آقا " ما آدم های گنهکاراز علم خدا سر در نمیاریم "وقتی به این حکم بر خوردیم که همه چیز را قبول کردیم خرما . فرشتهای که به شکل هر کسی می تواند در بیایدحتا گروهبان . درخت خرما .. حرفهای مرگی ....ولی بعد با خودمان فکر کردیم همه ی اینها درست ولی دیگر قرار نیست کسیبیاید که این حرف این دیگه تو علم خداست نجاتمان دادخواستم بگویم باباخرما درخت خرماحرفهای مرگیکل دنیارا هم بگردید طرف را پیدا نمی کنید کمی سرتانرا بالا بگیریدولی گفتمبه من چه اگر کار خداست که می داند چکار می کند
مهمانها رفتندمادرنمی دانم روی چه حسابی با خواهر زاده روی لج افتاده بود صبح خواهرزاده که داشت می رفتبهش گفتم : اسمشو عیسا بذارین